تویه و معصیت

تویه و معصیت

گفت سلام..جواب دادم سلام…شما؟ جواب داد حوری بهشتی هستم.شما اسمتون رضاست درسته؟؟ جواب دادم بله…خندید..منم از خندش خندم گرفت.بی اختیار دستاشو گرفتم.نمیدونم چه حسی بود.بهش نگاه کردم اونم بهم نگاه کرد..چشاش یه حالت خاصی داشت مثل صدف سفید بود و صورتش میدرخشید..نمیتونستم چشم ازش بردارم.چند ثانیه ای نگاهمون به هم […]

توسط داداش رضا در تاريخ ۰۲/مهر/۱۳۹۳ ۳ دیدگاه

ادامه...
lk ♥♥ خدایا ! کمکم کن؛ پیمانی را که در طوفان با تو بستم در آرامش فراموش نکنم ♥♥