داستان توبه کنندگان واقعی

داستان توبه کنندگان واقعی

نمونه ای از توبه واقعی

 

ابوبصیر گفت مرا همسایه ای بود از معاونین و همکاران سلطان جور ، ثروت زیادی به دست آورده بود.چند کنیز آوازه خوان و مطرب داشت و پیوسته مجلسی از هواپرستان تشکیل میداد به لهو و لعب و عیش و طرب می گذرانید کنیزان آواز می خواندند و آنها شراب میخوردند ، چون مجاور با من بود همیشه به واسطه شنیدن آن منکرات از دست او ناراحتی داشتم چند مرتبه گوشزدش کردم ولی نپذیرفت ، آن قدر اصرار و مبالغه نمودم تا روزی گفت : من مردی مبتلا و اسیر شیطانم اما تو گرفتار شیطان و هوای نفس نیستی ، اگر وضع مرا به صاحب خود حضرت صادق (ع) بگویی شاید خداوند مرا از پیروی نفس به واسطه تو نجات دهد ، ابوبصیر گفت سخن آنمرد بر دلم نشست ، صبر کردم تا زمانی که خدمت حضرت صادق (ع) رسیدم داستان همسایه ام را به آن جناب عرض کردم فرمود : وقتی به کوفه برگشتی او به دیدن تو می آید بگو جعفربن محمد (ع) می گوید آنچه از کارهای زشت می کنی ترک کن برایت بهشت را ضمانت میکنم به کوفه برگشتم مردم به دیدنم آمدند او نیز با آنها بود همینکه خواست حرکت کند نگاهش داشتم وقتی اطاق خلوت شد ، گفتم وضع تو را برای حضرت صادق (ع) شرح دادم ، فرمود او را سلام برسان و بگو آن حال را ترک کند تا برایش بهشت را ضمانت کنم گریه اش گرفت ، گفت تو را به خدا قسم جعفربن محمد (ع) این حرف را به تو فرمود ؟ سوگند یاد کردم آری ، گفت همین مرا بس است از منزل خارج شد ، پس از چند روز که گذشت از پی من فرستاد ، وقتی پیش او رفتم دیدم پشت درب ایستاده برهنه است گفت هرچه در خانه مال داشتم در محلش صرف کردم و چیزی باقی نگذاشتم اینک می بینی از برهنگی پشت درب ایستاده ام ، من به دوستان خود مراجعه کردم مقداریکه تامین لباسش را بکند تهیه نموده برایش آوردم ، باز پس از چند روز دیگر پیغام داد مریض شده ام بیا تو را ببینم در مدت مریضیش مرتب از او خبر می گرفتم و با داروهایی به معالجه او مشغول بودم ، بالاخره به حال احتضار رسید در کنار بسترش نشسته بودم و او در حال مرگ بود در این موقع بیهوش شد وقتی به هوش آمد ( در حالی که لبخندی بر لبانش آشکار بود ) گفت ابابصیر : صاحبت حضرت صادق (ع) به وعده خود وفا کرد ، این به گفت و دیده از جهان بربست ، در همان سال وقتی به حج رفتم در مدینه خدمت حضرت صادق (ع) رسیدم درب منزل اجازه ورود خواستم ، همینکه وارد شدم هنوز یک پایم در خارج و یکی داخل منزل بود که حضرت فرمود ابابصیر ! ما به وعده خود نسبت به همسایه ات وفا کردیم.

 

..

.

مامور الهی

 

ذوالنّون مصرى نقل کرده است : روزى به دلم افتاد کنار رود نیل بروم . از خانه بیرون رفتم ناگاه عقربى را دیدم که به سرعت به طرف رودخانه مى رفت با خودم فکر کردم او حتما ماءموریتى دارد بنابر این دنبالش رفتم تا ببینم چه کار مى کند.عقرب به کنار رودخانه رسید. در همین موقع قورباغه اى آمد و کنار ساحل ایستاد، عقرب بر پشت قورباغه سوار شد و قورباغه با سرعت به طرف دیگر ساحل به راه افتاد.

من نیز سوار قایق شدم و آن ها را تعقیب کردم در طرف دیگر ساحل عقرب پیاده شد و در خشکى به راه افتاد. من او را تعقیب کردم تا اینکه عقرب نزدیک درختى رسید که در زیر آن جوانى به خواب رفته بود و مار بزرگى هم روى سرش نشسته بود و مى خواست دهان جوان را نیش ‍ بزند.عقرب خودش را به گردن مار رسانید و او را نیش زد. نیش عقرب کارگر افتاد و مار را از کار انداخت عقرب از همان راهى که آمده بود برگشت .

خودم را به جوان رسانیدم و با پا به پهلویش زدم و او را از خواب بیدار کردم . وقتى بیدار شد، فهمیدم که مست کرده و از شدت مستى بیهوش ‍ افتاده است . برایش جریان عقرب را بازگو کردم و گفتم از مهربانى خداوند شرمنده نیستى ؟جوان به لاشه مار نگاه کرد و ناگهان منقلب شد. خودش را روى خاک انداخت و از گناهى که کرده بود توبه کرد.

در دعاى افتتاح مى خوانیم : پروردگارا تو مرا مى خوانى ولى من رو برمى گردانم تو به من محبت مى ورزى ولى من با تو دشمنى مى کنم ….

 

..

.

در کتاب کیفر کردار جلد دوّم خواندم : رابعه عدویه مى گوید:

دوستى داشتم که جوان بسیار زیبا و قشنگ و دلفریبى بود بر اثر جوانى و زیبائى ، جوانان و دوستان بذه کارش او را به طرف گناه کشاندند و او کم کم هرزه و بى بند و بار و شیّاد و لات شد.

بیشتر کارش به دنبال خانم رفتن و تور کردن دختران معصوم بود و عجیب فرد هرزه و گناهکارى شده بود که همه از دستش ناراحت بودند.

یک روز که به دیدن او به خانه اش رفتم ، یک وقت دیدم او در سجّاده عبادتش ایستاده نماز مى خواند و غرق در زهد و تقوى و ورع و عبادت و نماز و طاعت است ، عجب نماز با حال و با خشوع و خضوع و گریان و نالان بود.
از حالش متعجّب و حیران شدم ! با خود گفتم آن حال گناه و معصیت و بذه کارى چه بود؟! و این حال عبادت و طاعت و گریه و ناله و زهد و تقوى چیست ؟ چطور شده که عتبه بن علام عوض شده ؟!
صبر کردم تا نمازش را تمام کرد، بعد گفتم : ابن علام خودتى ؟! تو آن کسى نبودى که همه اش در هوى و هوس و زن بازى و عیش و نوش و غرق در معاصى و گناه و خلاف و عشق و شراب بودى چطور شده به طرف خدا آمدى ؟ با خدا آشتى کردى ؟ و چگونه از گناهان خودت برگشتى ؟!

عتبه گفت : اگر یادت باشد من در اوائل جوانیم خیلى معصیت کار بودم و به خانم ها خیلى علاقه داشتم و در این کار حریص بودم ، همانطور که مى دانى بیش از هزار زن در بصره گرفتار چنگال عشق من بودند و من هم در این کار اسراف زیادى داشتم .

یک روز که از خانه بیرون آمدم ناگهان چشمم به خانمى افتاد که جز چشمهایش چیزى پیدا نبود و حجاب کاملى داشت ، شیطان مرا وسوسه کرد و گویا از قلبم آتشى بر افروخته شد، دنبالش رفتم که با او حرف بزنم به من راه نمى داد و هرچه با او صحبت مى کردم اعتنایى به من نمى کرد، نزدیکش رفتم ، گفتم : واى بر تو مرا نمى شناسى ؟! من عتبه هستم که اکثر زنهاى بصره عاشق و دلباخته من هستند … با تو حرف مى زنم ، به من بى اعتنائى مى کنى ؟! گفت از من چه مى خواهى ؟ گفتم مرا مهمانى کن .

گفت : اى مرد من که در حجاب و پرده کاملم تو چطور مرا دوست دارى و نسبت به من اظهار علاقه مى کنى ؟

گفتم : من همان دو چشمهاى قشنگ و زیباى تو را دوست دارم که مرا فریب داده .

گفت : راست گفتى من از آنها غافل بودم . اگر از من دست بر نمى دارى بیا تا حاجت تو را برآورده کنم .

سپس به راه افتاد تا به منزلش رسید من هم دنبال او رفتم . داخل خانه شد من هم داخل شدم وقتى که وارد منزلش شدم دیدم چیزى از قبیل اسباب واثاثیه در منزلش نیست . گفتم : مگر در خانه اسباب و اثاثیه ندارى ؟
گفت : اسباب و اثاثیه این خانه را انتقال داده ایم گفتم کجا؟ گفت مگر قرآن نخوانده اى که خداوند مى فرماید:

تِلْکِ الدّار الا خِرَهُ تَجْعَلُها لِلَّذینَ لایُریدُونَ عُلُوّا فِى الاَْرْضِ وَلا فَسادا وَالْعاقِبَهُ لِلْمُتَّقینَ .( 44)

این سراى (دائمى و با عظمت ) آخرت را فقط به افرادى اختصاص ‍ (داده و) مى دهیم که در نظر ندارند در زمین برترى جوئى و فساد نمایند و عاقبت نیک و شایسته و خوب براى افراد با تقوا و پرهیزگار خواهد بود.
بله ما هرچه داشتیم براى آخرت جاوید فرستادیم دنیاى باقى ماندنى نیست . اکنون اى مرد بیا و از خدا بترس و از این کار درگذر حذر کن از اینکه بهشت همیشگى را به دنیاى فانى بفروشى و حوران را به زنان .

گفتم : از این پرهیزگارى درگذر و حاجت مرا روا کن .

خیلى مرا نصیحت کرد دید فایده اى ندارد گفت : حال که از این کار نمى گذرى آیا ناگزیرم و ناچارم نیاز تو را برآورم ؟!

گفتم آرى .

دیدم رفت در اُتاق دیگر و مرا به آن حال گذاشت . مشاهده کردم پیرزنى در آن اتاق نشسته است . آن دختر صدا زد برایم آب بیاورید تا وضو بسازم آب آوردند و وضو گرفت و تا نصف شب نماز خواند من همین طول در فکر بودم که این جا کجاست اینها کى هستند و چرا تا حال طول کشید که ناگهان فریاد آن دختر را شنیدم که گفت یک مقدار پنبه و طبقى برایم بیاورید سپس آن پیرزن برایش برد.

بعد از چند دقیقه ناگهان دیدم پیرزن فریادى زد و گفت :

اِنّا لِلّه وَ اِنّا اِلَیْهِ راجِعُون وَلاحَوْلَ وَلاقوه اِلاّ بِاللّهِ الْعَلىِّ العَظیم .

من وحشت زده پریدم دیدم آن دختر جفت چشمهایش را با کارد بیرون آورده و روى پنبه و داخل طبق گذاشت . وقتى آن پیرزن آن طبق را به سوى من آورد دیدم چشمها با پیه آن هنوز در حرکت بود.
پیرزن که ناراحت و رنگ از صورتش پریده بود گفت : آنچه را که عاشق بودى و دوست داشتى بگیر (لا بارک اللّه لک فیها) خدا برایت در آنها مبارک نکند ما را تو حیران کردى خدا ترا حیران کند. طبق را جلوى من گذاشت ، من وحشت کرده بودم نمى توانستم حرف بزنم آب دهانم خشک شده بود این چکارى بود که آن دختر انجام داد.

پیر زن با حالت گریه گفت ماده نفر زن بودیم که در خانه اعتکاف کرده بودیم و بیرون نمى رفتیم و خرید خانه را این دختر مى کرد و براى ما چیزى مى آوررد ولى تو ما را حیران و سرگردان و ناراحت و افسرده کردى خوب شد؟! این چشمهائى که تو به آنها علاقه مند شده بودى . بگیر؟!

همینکه سخن پیرزن را شنیدم از فرط ناراحتى بیهوش شدم وقتى که به هوش آمدم آن شب را به فکر فرو رفتم و بر گذشته هایم تاءسّف خوردم گفتم : واى به حال من یک عمر دارم گناه مى کنم هیچ ناراحت نبودم ولى این دختر با این کار مرا ادب کرد به منزل رفتم و تا چهل روز در خانه مریض شدم ، رفتار و کردار و کارِ آن دختر عجیب در من اثر کرده بود و این سبب شد که من از کار خودم پشیمان و نادم گردم و توبه نمودم .

 

..

.

جوان گناه کار

 

روزی یکی از اصحاب پیامبر به نزد ایشان رسید و گفت که جوانی را دیدم که مانند مادر فرزند از دست داده می گریست. پیامبر گفتند که او را نزد من بیاورید. هنگامی که آن جوان در حال گریه آمد پیامبر به او گفتند: چرا گریه می کنی؟ او گفت: چگونه نگریم که من گناهان بسیار زیادی انجام داده ام. پیامبر فرمودند: مگر به خدا شرک آورده ای و یا کسی را به نا حق کشته ای؟ جوان در جواب گفت که هیچ یک از این دو کار را انجام نداده است. حضرت فرمود: خداوند گناهانت را می آمرزد اگر مانند کوه ها باشد در عظمت.او در جواب گفت: گناهان من از آنها بزرگتر است.حضرت فرمود: خداوند گناهانت را می آمرزد اگر چه مثل آسمان ها و ستارگان و مثل عرش و کرسی باشد.جوان گفت: از آن ها نیز بزرگتر ایت.پیامبر در حالت غضبناکی فرمود: ای جوان گناهان تو عظیم تر است یا پروردگارت؟!جوان گفت: منزه است پروردگار من و هیچ چیز از او بزرگتر نیست.پیامبر فرمودند: ای جوان یکی از گناهانت را بگو.گفت: 7 سال بود که قبر ها را شکافته و کفن مرده ها را می دزدیدم. پس دختری از انصار مرد و او را دفن کردند. کفن او را درآورده و او را عریان در قبرستان گذاشته و رفتم. ناگهان شیطان مرا وسوسه کرد و در گوشم زمزمه کرد که آیا سفیدی بدنش را ندیدی؟ آیا فربهی رانش را ندیدی؟ پس برگشتم و با او وطی کردم.حضرت فرمود: دور شو ای فاسق. که می ترسم به آتش تو بسوزم و چه نزدیکی تو به جهنّم.جوان خجالت زدهاز آنجا بیرون رفت.بعد به بازار مدینه آمد و توشه گرفت و به یکی از کوهای مدینه رفت و لباس گرم و بدی پوشید و مشغول عبادت شد و دستهایش را بر گرد زنجیر کرد و فریاد می زد: ای پروردگار من اینک بنده ی توست که در خدمت تو آمده و دستش را در گردن زنجیر کرده است.پروردگاره تو مرا می شناسی و گناه مرا می دانی پس مرا ببخش که تو بر هر کاری قادری… .او تا چهل شبانه روز این را می گفت و می گریست و درندگان و حیوانات و پرندگان که بر دور او حلقه زده بودند نیز به حال او می گریستند. خلاصه این جوان روز ها و ماه ها را این گونه سپراند و به این دعا استقامت ورزید و بسیار بسیار گریه کرد و در حال توبه خاک بر سرش می نهاد. تا روزی رسید که از طرف خداوند آیه ای بر قبولی توبه ی او نازل شد(سوره ی آل عمران آیه ی 135).چون این آیه نازل شد حضرت بیرون آمد و در حالی که این آیه را می خواندند تبسم کرده بودند و از حال آن جوان خبر گرفتند. اصحاب متوجه شدند که او به بالای کوه رفته و دیدن که او میان دو سنگ ایستاده و دستها را بر گردن بسته و رویش از حرارت آفتاب سوخته است. او هنوز مشغول گریه کردن و طلب آمرزش بود که پیامبر رسید و خاک ها را از سرش دور کرد و به او گفت : ای جوان خداوند تو را از آتش جهنم دور گردانید. و پیامبر به او بهشت را بشارت فرمود.

 

..

.

توبه مردی در محضر امیر المومنین(ع)

 

امیر مؤمنان در جمع یارانش نشسته بود که مردى مشرّف شد و عرض کرد: با جوانى، عمل قوم لوط را مرتکب شده ام، مرا پاک کن. امام فرمود: اى مرد! برو شاید جنونى بر تو عارض شده [که چنین به عمل زشت و سهمگینى اعتراف مى کنى].

روز بعد آن مرد دوباره به خدمت حضرت رسید و اعتراف روز گذشته را تکرار کرد و امام همان جواب را داد. اعتراف و جواب در روز سوم هم تکرار شد، بالاخره روز بعد مرد براى چهارمین بار اعتراف کرد. پس از چهارمین اعتراف [که اجراى حد واجب گشت] امام به او فرمود: اى مرد! رسول خدا در رخدادى مانند جریان تو سه حکم کرد؛ هر کدام از آن سه را مى خواهى برگزین.

مرد پرسید: آن سه کیفر چه بودند؟

امام فرمود: ضربه اى به گردن تو بزنند که هر چه شد، بشود یا تو را دست و پا بسته، از کوه به پایین پرت کنند یا در آتش بسوزانند.

مرد پرسید: کدامین سخت تر است؟

امام فرمود: سوزاندن در آتش.

مرد [که از عمل زشت و سهمگین خود به شدت پشیمان شده و جویاى طهارت

یقینى بود [عرض کرد: کیفر سخت تر را مى خواهم!

امام فرمود: پس خود را آماده کن.

مرد برخاست و دو رکعت نماز گزارد و پس از تشهد نماز به درگاه حق تعالى عرض کرد: خدایا! گناهى مرتکب شده ام که تو بدان آگاهى و من از آن بیمناکم؛ از آن رو به محضر جانشین پیامبر و پسرعموى آن حضرت مشرف شده، از ایشان تقاضا کردم مرا پاک گرداند. او مرا بین سه کیفر مخیر فرمود و من سخت ترین آنها را اختیار کردم و از محضرت تقاضا دارم سخت ترین کیفر را کفاره گناهم قرار دهى و در آخرت به آتش قهرت مرا نسوزانى!

آن گاه در حالى که گریان بود، برخاست و در حفره اى که براى سوزاندن او آماده شده بود، نشست، در حالى که آتش پیرامون حفره شعله ور بود، توبه صادقانه و اقدام فروتنانه مرد گناهکار، امام و همه یارانش را به گریه انداخت. پس امیر مؤمنان به مرد پشیمان فرمود: برخیز که فرشتگان آسمان و ملائکه زمین را به گریه انداختى و خداوند توبه تو را پذیرفت و گناهت را بخشید. برخیز و دیگر چنین عملى را که مرتکب شدى، تکرار مکن!

..

.

 

ماجرای توبه‌ی رسول

باز هم ماه محرم فرا رسیده بود وشهر وخیابان وبازارها جنب جوش خاصی پیدا کرده بود.مرد و زن همه آدم ها خودشان ومحله هایشان را به رنگ مشکی در آورده بودند. درآن سال در یکی از شبهای دهه‌ی اول محرم مردی با ابهت و قوی هیکل به سوی یکی ازهیئت‌ها ی اطراف بازار تهران در حرکت بود.

مسئول هیئت از اینکه رسول ترک به هیئت وجلسه‌ی آن‌ها می آید.بسیار ناراحت بود.

دراین چند شب که از ماه محرم می گذشت.رسول ترک هر شب در آن هیئت حاضر می شد.اما مسئول هیئت از بودن آن در ناراحتی به سر می‌برد زیرارسول آدمی قلدر ولات ولاابالی بود او مردی بود که به فسق وزورگویی شهرت داشت اما رسول با تمام این گمراهی‌هایی که داشت یک صفت خصلت نیکو وعجیبی نیز داشت.او دوستدار امام حسین بود بخاطرهمین در ماه محرم به هیئت و جلسه میرفت.او نسبت به امام حسین بسیار مؤدب بود او حتی گاهی قبل از اینکه بخواهد به سوی جلسه‌ی روضه حرکت کند.ابتدا دهانش را به وسیله‌ی آب،آب میکشید.تا نجس نباشد.رسول ترک آن شب وارد هیئت شد.بسیاری از نگاههایی که به آن می‌افتاد محترمانه ومهربانه نبود.رسول ترک که مشغول عزاداری و همنوایی با آنها شده بود طولی نکشید که چند نفر از اعزای هیئت به دورمسئول هیئت حلقه زدند از طرز نگاههایشان معلوم بود که از آمدن رسول ترک در هیئت ناراحت بودند.بعد از چند دقیقه جوانی از میان آنها قد راست کرد ویک راست به سوی رسول رفت.رسول از او استقبال کرد.آن جوان مشغول صحبت شدوماجرا رابرای او توضیح داد که باید از مجلس بیرون برود ودیگر حق ندارد در جلسه وهیئت آنها شرکت کند.اودر آن حالی که خیلی ناراحت شده بود خود را کنترل کرد وبه سختی از جایش بلند شد وبه بیرون رفت.

همه‌ی مردم فکر می کردند که الان دعوا و جنجالی به راه خواهد شد.اما رسول بدون هیچ شکایتی واعتراض آنجا را ترک کرد وبه خانه‌ی خود رفت.آن شب هم مثل تمام شب های دیگر به پایان رسید.درهمان ابتدای صبح که هنوز کسی در شهر نبود وسکوت همه جا را فرا گرفته بود مردی از خانه اش بیرون آمد.آن مرد به سویی می رفت که خانه‌ی رسول در آنجا واقع بود.اودر زد رسول با تعجب فروانی در حالی که درفکر فرو رفته بود.دررا باز کرد.مردی که در پشت در ایستاده بود همان مسئول هیئت بودهمان کسی که رسول ترک را از جلسه‌ی امام حسین(ع) بیرون انداخت.اما هم اکنون همه چیز وارونه وبرعکس شده بود.

رسول به محض باز کردن در با احوال پرسی گرمی روبرو شد وآن مرد از اوخاص که او را ببخشد ودر هیئت آنها شرکت کندرسول مات و مبهوت شده بود و فقط مسئول هیئت را نگاه می کرد.زمانی که مسئول هیئت می خواست خداحافظی کند.اما رسول مانع از رفتنش شد.اوبا پا فشاری و اصرار می خواست تا علت این تغییررا بداند.

مسئول هیئت فکر می کرد اگر برایش موضوع را شرح دهد رسول درک آن را نداشته باشد.ولی آن همه‌ی خوابش را برای رسول توضیح داد که باعث تغییر نظراوشده بود.

خوابی که دیده بود.این چنین بود.آن در عالم خواب به صحرای کربلا رفته بود که یاران یزید در یک طرف ویاران امام حسین (ع) در طرفی دیگر می باشد مسئول هیئت تصمیم می گیرد تا به یاران امام حسین (ع) سری بزند وازاوضاع واحوال آنها با خبر شود هنوز چند قدم بر نداشته بود که می بیند.سگی با حملاتش نمی گذارد هیچ غریبه‌ای به خیمه های آن حضرت نزدیک شود.مسئول هیئت قدم بر می‌دارد وبا احتیاط جلو می رود ولی آن سگ به آن حمله‌ور می شود وبا سماجت مانع از رفتن او می شود.مسئول هیئت همان طوری که با سگ درگیر میشود می بیند که سر و صورت آن سگ رسول ترک می باشد و در واقع اون رسول ترک بود که داشت از خیمه های امام حسین (ع) نگهبانی و پاسداری می کرد.

وقتی رسول از این ماجرا با خبر شد از چشم هایش سیلی از اشک  سر رازیرشد واین ماجرا همه‌ی زندگی رسول ترک را یکباره زیر ورو کرد ویک شیدایی و سوختگی به جان رسول افتاد واز خداوند بخاطراین همه گناهانی که کرده بود توبه کرد ومردی از مردان وعاشقان امام حسین‌(ع) شد.

 

..

.

 

توبه جوان از گناه به خاطر حضرت زهرا(س)

از زبان حاج آقا:

چند وقت پیش توی تهران، توی حسینیه ای منبر میرفتم، یه جوونی اومد نزدیک سی سالش. گفت حاج آقا من با شما کار دارم. گفتم بنویس، گفت نوشتنی نیست. گفتم ببین منو قبول داری؟ گفت آره. گفتم من چند ساله با جوونا کار میکنم، کسی که نتونه حرفشو بنویسه بعدشم نمیتونه بگه. یک و دو و سه و چهار کن و بنویس. گفت باشه.

فرداشب که اومدیم، یه نامه داد به ما، من بردم خونه، نامه را که خوندم دیدم این همونیه که من در به در دنبالش میگشتم.

فرداشب اومد گفت که: چی شد؟

گفتم من نوکروتنم، من میخوام با شما یه چند دقیقه صحبت کنم.

وعده کردیم و گفت که: منو چجوری میبینید شما؟

گفتم من نه رمالم نه جادوگرم چی بگم؟

گفت: نه ظاهری، گفتم بچه هیئتی

زد زیر گریه گفت: خاک تو سر من کنند، تو اگر بدونی من چه جنایاتی کردم، چه گناهایی کردم. فقط خوب خوبه ای که میتونم بگم از گناهایی که کردم اینه که مادرمو چند بار کتک زدم، پدرمو زدم، دیگه عرق و شراب و کارای دیگه شو، دیگه…

گفتم پس الآن اینجوری!!!!!

گفت حضرت زهرا دستمو گرفت

گفت حاج آقا من سرطانی بودم، سرطانی میدونی یعنی چی؟

گفتم یعنی چی؟

گفت به کسی سرطانی میگن که نه زمان حالیشه، نه مکان، نه شب عاشورا حالیشه، نه تو حسینیه، نه مکان میفهمه

گفت من سرطانی بودم

یه خونه مجردی با رفیقامون درست کرده بودیم، هرکی هر کی رو جور میکرد تو این خونه مجردی اونجا رختخواب گناه و معصیت…

گفت شب عاشورا هرچی زنگ زدم به رفیقام، هیچکدوم در دسترس نبودند

نه نمازی، نه حسینی، هیچی

میگفتم اینارو همش آخوندا درآوردند، به ما چه ؟

میگفت ماشینو برداشتم برم یه سرکی، چی بهش میگن؟ گشتی بزنم

تو راه که میرفتم یه خانمی را دیدم، دخترخانم چادری داشت میرفت حسینیه

خلاصه اومدم جلو و سوار ماشینش کردم با هر مکافاتی که بود، میرسونمت و ….ـ

خلاصه، بردمش توی اون خانه ی مجردی……..

اینم مثل بید میلرزید و گریه میکرد و میگفت بابا مگه تو غیرت نداری؟ آخه شب عاشوراست!!!! بیا به خاطر امام حسین حیا کن

گفتم برو بابا امام حسین کیه؟ اینارو آخوندا درآوردند، به ما ربطی نداره

گفت توی گریه یه وقت گفتش که: خجالت بکش من اولاد زهرام، به خاطر مادرم فاطمه حیا کن!!! من این کاره نیستم، من داشتم میرفتم حسینیه!

گفتم من فاطمه زهرا هم نمیشناسم، من فقط یه چیز میشناسم: جوانی، جوانی کردن

جوانی، گناه

جوانی، شهوت

اینارو هم هیچ حالیم نیست

گفت این خانمه گفت: تو اگر لات هم هستی، غیرت لاتی داری یا نه؟ گفت: چطور؟

_ خودت داری میگی من زمین تا آسمون پر گناهم ، این همه گناه کردی، بیا امشب رو مردونگی لوتی وار به حرمت مادرم زهرا گناه نکن، اگه دستتو مادرم زهرا نگرفت برو هرکاری دلت میخواد بکن
گفت ما غیرتی شدیم

لباسامو پوشیدم و گفتم: یالا چادرو سرت کن ببینم، امشب میخوام تو عمرم برای اولین بار به حضرت زهرا اعتماد کنم ببینم این زهرا میخواد چیکار کنه مارو… یالا

سوار ماشینش کردم و اومدم نزدیک حسینیه ای که میخواست بره پیاده اش کردم

از ماشین که پیاده شد داشت گریه میکرد

همینجور که گریه میکرد و درو زد به هم، دم شیشه گفت: ایشاالله مادرم فاطمه دستتو بگیره، خدا خیرت بده آبروی منو نبردی، خدا خیرت بده…

میگه اومدم تو خونه و حالا ضد حال خوردیم و ….

تو صحبت ها که داشتم میبردمش تا دم حسینیه، هی گریه میکرد و با خودش حرف میزد، منم میشنیدم چی میگه

اما داشت به من میگفت

میگفت: این گناه که میکنی سیلی به صورت مهدی میزنی، آخه چرا اینقدر حضرت مهدی رو کتک میزنی، مگه نمیدونی ما شیعه ایم، امام زمان دلش میگیره، اینارو میگفت

منم سفت رانندگی میکردم

پیاده که شد رفت، آمدم خونه

دیدم مادرم، پدرم، خواهرام، داداشام اینا همه رفتند حسینیه

تو اینام فقط لات من بودم

گفت تلویزیونو که روشن کردم دیدم به صورت آنلاین کربلا را نشون میده

صفحه ی تلویزیون دو تکه شده، تکه ی راستش خود بین الحرمین و گاهی ضریحو نشون میده، تکه دومش، قسمت دوم صفحه ی تلویزیون یه تعزیه و شبیه خونی نشون میداد، یه مشت عرب با لباس عربی، خشن، با چپی های قرمز، یه مشت بچه ها با لباس عربی سبز، اینارو با تازیانه میزدند و رو خاکها میکشوندند

میگفت من که تو عمرم گریه نکرده بودم، یاد حرف این دختره افتادم گفتم واااااای یه عمره دارم تازیانه به مهدی میزنم !

میگفت پای تلویزیون دلم شکست، گفتم زهرا جان دست منو بگیر

زهراجان یه عمره دارم گناه میکنم، دست منو بگیر

من میتونستم گناه کنم، اما به تو اعتماد کردم

کسی هم تو خونه نبود، دیگه هرچی دوست داشتم گریه کردم

گریه های چند ساله که بغض شده بود، گریه میکردم، داد میزدم، عربده میکشیدم، خجالت که نمیکشیدم دیگه، کسی نبود

میگفت نزدیکای سحر بود، پدر و مادرم از حسینیه آمدند

تا مادرم درو باز کرد، وارد شد تو خونه، تا نگاه به من کرد (اسمش رضاست)، یه نگاه به من کرد گفت: رضا جان کجا بودی؟

گفتم چطور؟ گفت بوی حسین میدی!

رضاجان بوی فاطمه میدی، کجا بودی؟

افتادم به دست پدر و مادرم، گریه…. تورو به حق این شب عاشورا منو ببخش

من کتک زدم، اشتباه کردم

بابام گریه کن، مادرم گریه کن، داداشها، خواهرا… همه خوشحال

داداش ما، پسر ما، پسرم حسینی شده

صبح عاشورا، زنجیرو برداشتم و پیرهن مشکی رو پوشیدم و رفتم تو حسینیه

تو حسینیه که رفتم، میشناختند، میدونستند من هیچوقت اینجاها نمیومدم

همه خوشحال

رئیس هیئت آدم عاقلیه

آمد و پیشونی مارو بوسید و بغلمون کرد و گفت رضاجان خوش آمدی، منت سر ما گذاشتی

گفت منم هی زنجیر میزدم و یاد اون سیلی هایی که به مهدی زده بودم گریه میکردم

هی زنجیر میزدم به یاد کتکایی که با گناهانم به مهدی زدم گریه میکردم

جلسه که تمام شد، نهارو که خوردیم، رئیس هیئت منو صدا زد

(من یه خواهشی دارم به کسانی که دستشون به دهنشون میرسه، میتونند سالی چند نفرو کربلا ببرند تورو به خدا یکی از کسانی که کربلا میبرید از این طایفه باشه

اون جوونی که اهل این حرفها نیست اما یه روز عاشورا میاد، همون روز دستشو بگیر بگو خوش آمدی، میای بریم کربلا؟

این جوونا اگر شش گوشه ی حسینو ببینند گریه میکنند، متحول میشن، کربلا آدمو آدم میکنه)

اومد به من گفت: رضاجان میای کربلا؟ گفتم: کربلا؟!! من؟!!! من پول ندارم!!!

گفت نوکرتم، پول یعنی چی؟ خودم میبرمت

میگفت حاج آقا هنوز ماه صفر تموم نشده بود دیدم بین الحرمینم

رئیس هیئت اومد گفت که: آقارضا، بریم تو حرم

گفتم برید من یه چند دقیقه کار دارم

تنها که شدم، زدم تو صورتم گفتم حسین جان میخوای با دل من چکار کنی؟

زهراجان من یه شب تو عمرم به تو اعتماد کردم، کربلاییم کردی؟ بی بی جان آدمم کردی؟

اومدم شبکه رو گرفتم، ضریح امام حسینو، گریه کردم. داد میزدم، حسین جان، حسین جان، دستمو بگیر حسین جان، پسر فاطمه دستمو بگیر، نگذار برگردم دوباره

میگفت رئیس هیئت کاروان داره، مکه مدینه میبره. میگفت حاج آقا به جان زهرا سال تمام نشده بود گفت میای به عنوان خدمه بریم مدینه، گفت همه کاراش با من، من یکی از خدمه هام مریض شده

خلاصه آقا چندروزه ویزای مارو گرفت، یه وقت دیدیم ای بابا سال تمام نشده تو قبرستان بقیع، پای برهنه، دنبال قبر گمشده ی زهرا دارم میگردمگریه کردم: زهرا جان، بی بی جان، با دل من میخوای چکار کنی؟ من یه شب به تو اعتماد کردم هم کربلاییم کردی هم مدینه ای؟

میگفت خلاصه کار برام پیش اومد و کار و دیگه رفیقای اون چنینی را گذاشتم کنار و آبرو پیدا کردم

یه مدتی، دو سالی گذشت

میگفت حاج آقا همه یه طرف، این یه قصه که میخوام بگم یه طرف

مادر ما گفت: رضاجان حالا که کار داری، زندگی داری، حاجی هم شدی، مکه هم رفتی، کربلایی هم شدی، نوکر امام حسین هم شدی، آبرو پیدا کردی، اجازه میدی بریم برات خواستگاری؟

گفتم بریم مادر، یه دختر نجیب زندگی کن را پیدا کن

رفتند گفتند یه دختری پیدا کردیم خیلی دختر مومنه و خوبیه و اینهاست، خلاصه رفتیم خواستگاری

پدر دختر تحقیقاتشو کرده بود.

چقدر خوبه دختردارها اینجوری دختر شوهر بدن، باریکلا

میگفت منو برد توی یه اتاق و درو بست و گفت: ببین رضاجان من میدونم کی هستی. اما دو سه ساله نوکر ابی عبدالله شدی. میدونم چه کارها و چه جنایات و …. همه ی اینارو میدونم، ولی من یه

خواهش دارم، چون با حسین آشتی کردی دخترمو بهت میدم نوکرتم هستم. فقط جان ابی عبدالله از حسین جدا نشو. همین طوری بمون. من کاری با گذشته هات ندارم. من حالاتو میخرم. من حالا نوکرتم.

میگفت منم بغلش کردم پدر عروس خانم را، گفتم دعا کنید ما نوکر بمونیم.

گفت از طرف من هیچ مانعی نداره، دیگه عروس خانم باید بپسنده و خودتون میدونید

گفتند عروس خانم چای بیارند. ما هم نشسته بودیم. پدرمون، خواهرمون، مادررمون، اینها همه، مادرش، خاله اش، عمه اش، مهمونی خواستگاری بود دیگه

عروس خانم وقتی سینی را آورد گذاشت جلوی ما، یه نگاه به من کرد، یه وقت گفت:

یا زهرا!!!!!

سینی از دستش ول شد و گریه و از سالن نرفته خورد روی زمین…

مادرش، خاله اش، مادر من، خواهر ما رفتند زیر بغلشو گرفتند و بردنش توی اتاق

میگفت من دیدم حاج آقا فقط صدای شیون از اتاق بلنده

همه فقط یک کلمه میگن: یا زهرا!!!

منم دلم مثل سیر و سرکه میجوشید، چه خبره! مادرمو صدا زدم، گفتم مادر چیه؟

گفت مادر میدونی این عروس خانم چی میگه؟

گفتم چی میگه؟

گفت: مادر میگه که….

دیشب خواب دیدم حضرت زهرا اومده به خواب من، عکس این پسر شمارو نشونم داده، گفته این تازگیا با حسین من رفیق شده….

به خاطر من ردش نکن

مادر دیشب فاطمه سفارشتو کرده

به خدا جوونا اگر رفاقت کنید، اعتماد کنید، زهرا آبروتون میده، دنیاتون میده، آخرتتون میده …..

..

.

 

 

داستان توبه فضیل عیاض

فضیل بن عیاض ، یکی از دزدان معروف بود. کاروانها را مورد دستبرد قرار می داد و با نهایت زبردستی ، اموال مردم را به غارت می برد. کاروان هایی که از منتطقه ی سرخس می گذشتند ، تمام مراقبتهای لازم را به کار مر بردند که به چنگ فضیل گرفتار نشوند.

این راهزن خطرناک ، به دام عشق دختری افتاد و تصمیم گرفت شبانه خود را به خانه ی معشوقه ی خود برساند و از وصل او کامیاب شود. نیمه شب ، از دیوار خانه ی دختر بالا رفت ولی هنوز ، قدم به خانه ی او نگذاشته بود که آهنگ دلنشینی از خانه ی مجاور شنید. گوش فر داد ، مردی قرآن

می خواند و به این آیه ی شریفه رسیده بود :
اَلَمْ یَأن للَّذینَ ءامَنوُا أَنْ تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِکْرِ اللهِ ***سوره حدید ، آیه 16

یعنی : آیا هنوز وقت آن نرسیده که دلهای مردم با ایمان با یاد خدا خاضع و خاشع شود ؟.

شنیدن این آیه ، چنان تحولی در درون فضیل به وجود آورد که بی اختیار گفت :

خداوندا ! وقت آن رسیده است ؛ و فوراً از دیوار پایین آمد و از گناهی که در نظر داشت چشم پوشید.

همین تذکر سبب شد که فضیل از تمام آلودگی ها ، خود را نجات دهد و دست از دزدی و گناه بشوید . در همان شب که این دگرگونی در درون فضیل پدید آمده و او را سرگردان و منقلب ساخته بود ، گذرش به کاروانسرایی افتاد که کاروانی در آن فرود آمده و بار انداخته بود.

فضیل در گوشه ای خزید و سر به گریبان ، بر گذشته ی پرگناه خود افسوس می خورد. در آن حال شنید که کاروانیان درباره ی ساعت حرکت سخن می گویند.

یکی از کاروانیان می گفت : رفقا ! امشب حرکت نکنید و بگذارید هوا روشن شود ، زیرا به قرار اطلاع ، فضیل بر سر راه است و خطر او قافله را تهدید می کند .

سخن اضطراب آمیز کاروانیان ، آتشی در دل فضیل برافروخت و از اینکه جنایات او ، این چنین مردم را مضطرب و پریشان ساخته به شدت متأثر شد و بی اختیار از جا برخاست و گفت :

مردم بدانید من فضیل بن عیاضم و آسوده خاطر باشید که دیگر فضیل دزدی نمی کند و سر راه را بر کاروانیان نمی بندد. او به درگاه خدا بازگشته و از گناه خود توبه کرده است. ***

آنچه این مرد را از گناه باز داشت و سرنوشت او را تغییر داد ، یک یادآوری بود ، ولی او دارای اعتقادات و ایمان ضعیفی بود که آن یادآوری توانست در دلش اثر بگذارد و در او تحول و دگرگونی پدید آورد.

..

.

 

توبه دزد

«وَ نُنَزِّلُ مِنَ الْقُرآنِ ما هوَ شِفاءٌ و رحمهُ لِلْمومنینَ وَ لا یَزیدُ الظالمینَ الا خَساراً»؛1 قرآن شفا بخش دل‌هاست؛ ولی برای ظالمان جز ضرر بیش‌تر، نخواهد بود.

جناب فضیل بن عیاض از دزدان معروف زمان خود بود. او قبل از آن‌که از محله یا دهی دزدی کند، خبر می‌داد که می‌خواهیم این ده را چپاول کنیم. به کدخدا خبر می‌داد که طلاها را در خانه خود جمع‌آوری کن و یک دختر زیبا را هم برای من بگذار. اگر با زبان خوش این کار را کردید که هیچ، وگرنه مجبورتان می کنیم.

در یکی از این دزدی‌ها، کدخدا به مردم گفت: «هر چه طلا دارید، بیاورید» مردم هم از ترس، هر چه داشتند آوردند. ولی کسی حاضر نشد دختر خود را برای فضیل بیارود. هر چه کدخدا گفت، مردم قبول نکردند؛ به ناچار دختر خود را برای فُضیل گذاشت. شب فرا رسید و کدخدا دل شکسته و ناراحت از این همه ظلم، مشغول تلاوت قرآن شد. وقتی قرآن می‌خواند، به این آیه‌ شریفه رسید که می‌فرماید: «أَلَمْ یَأْنِ للَّذینَ آمَنُوا أَنْ تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِکْرِ الله»؛2 آیا برای کسانی که ایمان آورده‌اند، هنگام آن نرسیده که دل‌هایشان به یاد خدا نرم و خاشع گردد؟

همان لحظه، فضیل به لب دیوار رسیده بود. وقتی آیه را شنید، یک مرتبه فریاد زد: «بَلی و الله قَدْ آنَ»؛3 آری به خدا وقتش رسیده است». به کدخدا گفت: « به اهل ده خبر بده که فضیل مُرد و دیگر نمی‌آید». فضیل با همه زشتی‌هایش، با شنیدن آیه‌‌ای از قرآن، مسیر زندگی‌اش را تغییر داد و از مرحله‌ی جمادی بیرون آمد. «اَلَّذینَ جاهَدوُا فینا لَنَهدینَّهُمْ سُبُلَنا»؛کسانی که در راه ما کوشیده‌اند، به یقین‌راه‌های خود رابر آنان می‌نماییم.

..

.

 

توبه قریب

جناب آقا میرزا ابوالقاسم مزبور از مرحوم اعتماد الواعظین تهرانى – علیه الرحمه -نقل نمود که فرمود در سالى که نان در تهران به سختى دست مى آمد، روزى میرغضب باشى ناصرالدین شاه به طاق آب انبارى مى رسد و صداى ناله سگ هایى را مى شنود،پس از تحقیق مى بیند سگى زاییده و بچه هایش به او چسبیده و چون در اثر بى خوراکى شیر ندارد، بچه هایش ناله و فریاد مى کنند.

میرغضب باشى سخت متأثر مى شود، از دکان نانوایی که در نزدیکى آن محل بود، مقدارى نان مى خرد و جلویش مى اندازد و همانجا مى ایستد تا سگ مى خورد وبالاخره شیر مى آورد و بچه هایش آرام مى گیرند.

میرغضب باشى مقدار خوراک یک ماه آن سگ را از آن نانوایى مى خرد و نقدا پولش ‍ را مى پردازد و مى گوید هر روز باید شاگردت این مقدار نان به این سگ برساند و اگر یکروز مسامحه شود از تو انتقام مى کشم .

در آن اوقات با جمعى ا زرفقایش میهمانى دوره اى داشتند به این تفصیل که هر روز عصر، گردش مى رفتند و تفرج مى کردند و براى شام درمنزل یکى با هم صرف شام مى نمودند تا شبى که نوبت میرغضب باشى شد، زنى داشت که تقریبا در وسط شهر تهران خانه اش بود ووسایل پذیرایى در خانه اش موجود بود و زنى هم تازه گرفته بود و نزدیک دروازه شهر منزلش بود.

به زن قدیمى خود پول مى هد و مى گوید امشب فلان عدد میهمان دارم و براى صرف شام مى آییم و باید کاملا تدارک نمایى ، زن قبول مى کند و طرف عصر با رفقایش بیرون شهر رفته تفرج مى کردند.

تصادفا تفریح آن روز طول مى کشد و مقدار زیادى از شب مى گذرد، هنگام مراجعت ،رفقایش مى گویند دیر شده و سخت خسته شدیم ، همین در دروازه که منزل دیگر تو است مى آییم .

میرغضب باشى مى گوید اینجا چیزى نیست و در خانه وسط شهرى کاملا تدارک شده بایدآنجا برویم . بالاخره رفقا راضى نمى شوند و مى گویند ما امشب در اینجا مى مانیم و به مختصرى غذا قناعت مى کنیم و آنچه در آن خانه تدارک کرده اى براى فردا. میرغضب باشى ناچار قبول مى کند و مقدارى نان و کباب مى خرد و آنها مى خورند و همانجا مى خوابند.

آثار احسان به مخلوقات خداوند عالم هر چند حیوانى مانند سگ باشد در روایات بسیار است و گاه مى شود که آن احسان سبب عاقبت به خیرى و مغفرت الهى مى گردد.

هنگام سحر، از صداى ناله و گریه بى اختیارى میرغضب باشى همه بیدار مى شوند و از او سبب انقلاب و گریه اش را مى پرسند، مى گوید در خواب ، امام چهارم حضرت سجادعلیه السلام را دیدم به من فرمود احسانى که به آن سگ کردى مورد قبول خداوند عالم شد و خداوند در مقابل آن احسان ، امشب جان تو و رفقایت را از مرگ حفظ فرمود؛ زیرا زن قدیمى تو از خشمی که به تو داشت ، سمى تدارک کرده و در فلان محل از آشپزخانه گذاشته بود تا داخل خوراک شما کند، فردا مى روى آن سم را برمى دارى و مبادا زن را اذیت کنى و اگر بخواهد او را به خوشى رها کن .

دیگر آنکه : خداوند تو را توفیق توبه خواهد داد و چهل روز دیگر به کربلا سر قبر پدرم حسین علیه السلام مشرف مى شوى . پس صبح به رفقا مى گوید براى تحقیق صدق خوابم بیایید به خانه وسط شهرى برویم ، باهم مى آیند چون وارد مى شود زن تعرض مى کند که چرا دیشب نیامدى ؟ به او اعتنایى نمى کند و با رفقایش به آشپزخانه مى روند و به همان نشانه اى که امام علیه السلام فرموده بود، سم را بر مى دارد و به زن مى گوید دیشب چه خیالى در باره ما داشتى؟ اگر امر امام علیه السلام نبود از تو تلافى مى کردم لکن به امر مولایم با تو احسان خواهم کرد، اگر مایلى در همین خانه باش و من با تومثل اینکه چنین کارى نکرده بودى رفتار خواهم کرد و اگرمیل فراق دارى تو را طلاق مى دهم و هرچه بخواهى به تو مى دهم ، زن مى بیند رسوا شده و دیگر نمى تواند با او زندگى کند، طلب طلاق مى کند او هم باکمال خوشى طلاقش مى دهد و خوشنودش کرده رهایش مى کند.

از شغل خودش هم استعفا مى دهد و استعفایش مورد قبول واقع مى شود آنگاه مشغول توبه و اداى حقوق و مظالم گردیده و پس از چهل روز به کربلا مشرف مى شود و همان جا مى ماند تا به رحمت حق واصل مى گردد.

آثار احسان به مخلوقات خداوند عالم هر چند حیوانى مانند سگ باشد در روایات بسیار است و گاه مى شود که آن احسان سبب عاقبت به خیرى و مغفرت الهى مى گردد.

نوشته شده توسط داداش رضا

سلام مهربون . به سایت توبه و ترک گناه خوش اومدی..من رضا هستم اما بچه های سایت چون به من لطف دارن منو داداش صدا میزنن...خوش اومدی به سایت خودت..میخوام یه حرفیو بزنم از ته دلم...میدونی چیه ؟ هممون تو گذشتمون اشتباهاتی مرتکب شدیم..اما نباید نا امید باشیم .. ببین؟ شده به گناه هات فکر کنی؟ شاید وقتت پر باشه و کلا نتونی به یاد بیاری....اما تاحالا به پشیمونی بعد گناه فکر کردی ؟ شاید بگی داداش رضا من بار ها توبه کردم و توبه شکستم...میخوام توبه کنم اما سخته نمیتونم...جواب من : نگران نباش ! این سایت دقیقا برای همین ساخته شده که به تو امید و انگیزه بده برای تغییر ...باور کن هنوزم دیر نشده ! تو اراده کن باقیش با خدا...به سایت خودت خوش اومدی...من و همه بچه های سایت ورودتو به این سایت تبریک میگیم و از خدا میخوایم که همیشه پاک و سلامت باشی...سایتمونو دنبال کن 40tobe.com

وبسایت
 

خداوندا ؟

آنقدر من را قوی کن

که با قوی ترین دشمنم که خودم هستم

روبه رو شوم...

آمین ♥

۱۸ ديدگاه

  1. ناشناس گفت:

    فوق العاده بود ممنون

  2. hossein گفت:

    سایتتون خیلی عالیه
    اکثر قسمت های سایتو خوندم
    دمتون گرم
    اجرتون با خود خود خود خدا

  3. رقیه گفت:

    من میرم خودکشی کنم خاک تو سر من خیر سرم سیدم تاحالا درست و حسابی توبه نکردم اقا ما رفتیم بمیرم Cry Cry Cry Cry

  4. دریا گفت:

    سلام
    فوق العاده بود با اینکه بعضی هاش رو قبلا شنیده بودم کلی گریه کردم
    یعنی میشه خدا توبه من رو هم قبول کنه Cry Cry Cry Cry

  5. بهزاد گفت:

    عالی بود دستتون درد نکنه.
    راستی لطفا یه تبصره برای آقایونی که مثل من کچل هستن و اگه نخوان نطر بدن بزارین تا ما بدونیم در صورت نظر ندادن کجای بدنمون کجو کوله میشه

  6. زهرا گفت:

    عیب نداره بدون ذکر منبع این داستانا رو کپی کنم؟

  7. علی گفت:

    من واسه خودم متاسفم چنندتا گناه کبیره کردم
    توبه کردم زندگیم داشت درست پیش میرفت
    نمازنم قرانم سر جاش ولی اصلن نفهمیدم چی شدش
    اول نمازم افتاد عقب بعد قرانم بعد شدم همونی که بودم Sweat Cry Cry

  8. H.w گفت:

    خداوندان شاالله توبه ماروهم قبول کنه آمین…. Cry

  9. رضا گفت:

    خیلی تاثیر گذار بود لطفا” این کار را ادامه دهید.با تشکر خدا اجرتان بدهد.

  10. sedna گفت:

    سلام
    خسته نباشین
    ممنونم از سایت خوبتون واقعا آموزنده بود !
    اجرتون با امام زمان (عج)

  11. مهدی از زاهدان گفت:

    همه نوشتید بزارماهم بنویسیم: سید روحانی کنار خیابان ایستاده و منتظر تاکسی بود به همراه رفیقم سواربروانت کنارش ایستادیم گفتم : حاج آقا بفرما ئید برسونمتون .حاج آقا گفت : مزاحم شما نمی شوم خیلی ممنون گفتم : نفرمائید شمامراحم هستید. رفیقم پیاده شد و سید روحانی را مابین خود سوار کردیم . سیدتاسوارشد و وراه افتادیم از حال هردونفرمامتوجه شد که نجسی مصرف کردیم ضبط ماشین را در داشبورد گذاشته بودم و دوسیم اتصال راکه طرف خودم بود را به هم وصل کردم صدای ضبط خیابان رابرداشته بود سید هرچه التماس که صداراپایین کنید کسی توجه نمی کرد سید بنده خدا امامه را از سرش برداشت و ساکت نشست. گفتم شماکه می روید بالای منبر صداتون رو می برید بالا ، چیزی نیست . ایناچیه که به خورد مردم می دهید خدایی هست و بامرگ روح از بدن جدا می شود و ماتوقبر ازمون سئوال جواب می شه . پاگذاشتم روی ترمز، جیغ لاستیکها بلند شدگفتم : آقای آخوند برو پائین و حرفی که به زبان می آورید را همیشه منطقی بزنید ما دیگه اون مردم قدیم نیستیم که هرچی شمابگید قبول کنیم.
    چند وقت ازاین جریان گذشت ، جسد بی جانم در اتاق افتاده و پرستار اورژانس و کمک پرستار درحال احیا بودند و مادر و خواهرانم نیز اطراف جسدم درحال گریه و زاری . پرستار به پدرم گفت : دعوا شده . پدرم گفت نه ، بیرون بود وقتی آمد یک راست رفت اتاق خواهرش تااینکه آمده بودند بیدارش کنند که با دهانی پراز کف او روبرو می شود که خواهرش با داد و فریاد به ماگفت وما هم اورژانس زنگ زدیم .
    پرستار باپزشک بخش صحبت کرد و پزشک گفت باید بیاورید بیمارستان معده اش ساکشن بشه .
    پرستارو کمکش به همراهی پدرم ، جسم بی جانم راداخل آمبولانس گذاشتند و راه افتادند . اما روحم، هنوز نزد مادرم بودم . مادرم باسرعت از نیمه راست بدنم گذشت و به طرف منزل همسایه رفت وگفت : همسایه پسرم حالش بده بیمارستان بردنش . تو رو خدا زود آماده شویدبا هم برویم تنها هستم .
    برای لحظه ای دیدم به سوی آسمان می روم کسی راندیدم ولی ندایی راشنیدم که گفتند به حرمت پدر و مادرش او را برگردانید روحم به طرف پائین آمد وبرروی تخت بیمارستان به هوش آمدم وقتی به هوش آمدم الله اکبر موذن جهت نماز صبح از صدای بلندگوهای مسجد شنیده می شد . فامیل در دور تخت جمع شده بودند پلیس بهم گفت از کسی که شاکی نیستی گفتم نه و کم کم دومرتبه به خواب رفتم .
    این رخدادها یی بود که در عالم ارواح به وضوح دیدم و بعد از به هوش آمدن تک تک و کلمه کلمه را که دیده بودم را برای خانواده و هم اکنون نیز برای شما خوانندگان عزیز تبیان بازگو کردم وبرعکس تصورات لائیکی گذشته ام ، بهم فهماندن عالم ارواح حقیقت دارد
    لیکن هیچ وقت چشمان گریان مادرم و قدمهای سست پدرم را درآن ثانیه ها از یاد نبردم .
    ادامه دارد…
    کم کم بهتر شده بودم و چراغ ایمان خیلی ضعیف در وجودم شعله گرفته بود . یک روز با حالی که نجسی خورده بودم به فکر رفتم که خدایا اگر عالم قبری هست و سئوال جوابی است نشونم بده . در حدود شش الی هفت ماه بعد شب خوابی دیدم که اگر بیدارنمی شدم بدون شک سکته می کردم . درعالم خواب دیدم مرابه طرف قبرستان می برند و روحم نیز دربالای جنازه همه رامی دید مردم پشت سرجنازه بودند وقتی جنازه درسرازیری قبرقرارگرفت بیهوش شدم . وقتی به هوش آمدم اتاقی تاریک و بدون در و پنجره با دیوارهایی که ازسنگ وشن بودند را درجلویم دیدم مثل برق از جایم پریدم و خود رابه گوشه قبر چسباندم و دستهایم را ازترس به دور پاهایم محکم گرفتم . از طرف گوشه قبر که به طرف قبله بود نرمه های ریگ و خاک شروع به ریختن کردن و پشت سر آن دو موجود وحشتناک وارد شدند باچشمانی درشت وبه مانند کاسه ای از خون ، سوراخهای بینی که دم و بازدم آن با بخار همراه بود ، موهایی بلند و آویزان ، با صورتهایی بسیار عصبانی و خشمناک و کریه ، فقط سئوال کردن ربت کیست از ترس هیبت آنها نه این که جواب آنها رابدهم گفتم : لا اله الا الله وبه صورت به زمین خوردم و ازخواب به همان حالت سجده بیدارشدم ، که اگرنشده بودم حتماً مرده بودم.
    سالها گذشت بهتر شده بودم کمتر نجسی مصرف می کردم و کم کم نماز هایم را دست و پا شکسته می خواندم لیکن محرم که می رسید برایم جای سئوال بود که یعنی چه ؟ این چه کاریه ؟ 1300 یا 1350 سال پیش یک کاری شده ، اینا تازه یادشون آمده که عزاداری کنند .
    یک روز قبل از تاسوعای حسینی نزدیک ساعت 11 ظهر با ماشین مسافرکشی می کردم آقایی را سوارکردم ضبط روشن بود بهم گفت عجبه شما ضبط راروشن دارید گفتم آقا اینا دیگه شورش رادرآوردند محرم چیه، تاسوعاچیه، عاشوراچیه . بنده خدا دیگرسکوت کرد و چیزی نگفت روز بعد همان ساعت به ناگاه یک جوانی خود را جلوی ماشین انداخت و باعجله گفت آقا شما را قسم می دهم که من را برسانید خانمم مریضه می خواهم اورابه بیمارستان برسانم . سوارش کردم وقتی رسیدیم گفت صبرکنید الان می آیم چند دقیقه گذشت هواگرم بود عرقم را پاک کردم که ناگهان تیزی درپهلویم احساس کردم ، طرف دزد از کاردرآمد . من که خود را قلدری داشتم اینجا رودست خوردم چون فکرش را هم نمی کردم که این چنین توی دام شاه دزدی بیافتم چشمانم جز سیاهی هیچ چیز دیگر رانمی دید فقط می شنیدم که چه می گوید. بهم گفت : ازماشین بیا پائین . گفتم ماشین مال مردمه و امانته تیزی نوک شمشیر رابیشترفرو کرد ، به یکباره و از سرناخودآگاه از دلم گذشت یا امام حسین (ع) به فریادم برس . دیگر تیزی شمشیر رااحساس نمی کردم . آن آقا که به هیچ عنوان کمترازسرقت ماشین راضی نبود، بهم گفت نمی دونم چی شد به یکباره دلم برایت سوخت ، ماشینت رانمی خواهم ولی دست از ضبط و باندها و پولهایت برنمی دارم . لگدی زد که ضبط با کنسول با هم از جا درآمد پولهایم راگرفت و گفت برو وعقب را هم نگاه نکن وگرنه تیری توباک ماشین می زنم . به راه افتادم ، به یاد رفتار و کردارم در روز قبل افتادم و کمکی که امروز سرور و سالارمان بهم کرده بود گریه امان نمی داد از گرمی اشکها خیابان را نمی دیدم تاجایی که گشت یگان ویژه را که دیدم فکر کرد به خاطر ضبط و وسایلی که سرقت شده گریه می کنم .
    سال بعد یکی از اقوام که خیلی ایشان رادوست دارم تا حدی که به ایشان پسرعمو می گویم، به منزل ما آمد و گفت امروزعاشورا است درخانه نمان بیا برویم مسجد . ساعت 10 صبح مسجد علی ابن ابی طالب (ع) رسیدیم ، تعزیه خوانی ، مداحی ، سینه زنی انجام شد مردم هم از اعماق وجود به آقا امام حسین (ع) عشق می ورزیدن ، نشسته بودم و فقط تماشامی کردم و تنها کسی بودم که اشک نمی ریخت .
    موذن گفت : اذان ظهرعاشورا و شروع به اذان گفتن کرد هنوز به علی ولی ا لله نرسیده بود که حالم منقلب شد و دیگر در مسجد نبودم انگار در صحرای کربلا و برروی یک ریل مانندی درحال حرکت بودم وصحنه غم انگیزی راتماشامی کردم که تاکنون ندیده بودم . گرد وخاک و خیمه های پاره و شمشیرهای افتاده و فضایی پراز غم و ماتم . شروع به جیغ زدن و گریه کرده بودم درحالی که همراهم حسین آقا بهم می گفته ساکت باش مهدی آبروریزی نکن متوجه نمی شدم .

  12. مهدی از زاهدان گفت:

    ما در همه حال ازاحوال شما باخبریم. سال 1391 ه ش ، ساعت 7 شب از زاهدان به سمت یزد به اتفاق همسر و دو دخترم به راه افتادیم ، هنگام اذان صبح در کنارمسجدی برای اقامه نماز ایستادم ، نماز را خواندم وقتی خواستم به راه بیافتیم ، صفحه آمپر ماشین برق نداشت و باطری جواب کرده بود . چون کسی دراطراف نبود ، همسر و دو دخترم را ازخواب بلند کردم تا ماشین را باتکان روشن کنیم اما بی فایده بود ، دو ماشینی هم که درکنار مسجد پارک بودند ، سرنشینانش ، خواب بودند. جاده هم خلوت بود و ماشینی تردد نمی کرد . آمدم داخل ماشین نشستم و باخود گفتم یا اباصالح المهدی (عج الله تعالی فرج الشریف)کمکم کن ، هنوز طولی نکشید که ماشین سواری ( اپل قدیمی و شیک که انگارازکلکسیون بیرون آمده بود و رنگی متمایل به قهوه ای سوخته داشت ، در نوری که ازگنبد مسجد پرتو افکنی می کرد ، می درخشید ) از طرف یزد با دوسرنشین خوش سیما که یکی از این آقایان قد کوتاه باموها و محاسنی بور و آقای دیگر قد بلند با محاسن وموهایی سیاه که سوار های این خودرو بودند به سمت ما آمدندو روبروی ماشین ما ایستادند قبل از اینکه به ایشان سلام بدهم راننده که آقای قدکوتاه بود بهم سلام دادن . فرمودند : ماشینتون برق نداره گفتم : بله . گفتند: دستگیره کاپوت رابزن بالا و ازصندوق عقب دوکابل رابط برای باطری به باطری کردن درآوردندو خودشان کاپوت رازدن بالا ، بهم گفتند شما فقط بنشین و استارت بزن، حقیر هم اطاعت امر کردم ماشین روشن شد فرمودند: درخواست دیگری ندارید گفتم نخیرخدابهتون خیربدهد دنده عقب گرفتند و به راه خود که بالعکس ما بود ادامه دادند ما هم متعاقب آنها براه افتادیم . وقتی خواستم وارد جاده آسفالت و اصلی بشوم ، برای احتیاط نگاه به پشت سرکردم که ازطرف پشت ماشینی نیاید ، هیچ ماشینی نبود به راه افتادیم ، چراغهای ماشین بیشتر ازهرموقع دیگر نورمی داد که تمام بیابان را نورافشانی می کرد به همسرم گفتم چه نوری این چراغها گرفته ، ناگهان یادم آمد که وقتی داخل جاده می خواستم بشم چرا این ماشین اپل نبود ؟ هنوز توی این فکربودم که به سئوال بی جواب دیگری رسیدم . بارخدایا این بندگان شما چطوری بدون اینکه ما به آنها بگوییم که باطری ماشین جواب کرده آنها خودشان از موضوع اطلاع داشتند و ازکجا متوجه شدند ماشین نیاز به کابل رابط جهت باطری به باطری دارد ؟ توی افکارم غوطه وربودم که برای چندمین بار به سئوال بی جواب دیگری رسیدم . بهم گفتند درخواست دیگری که ندارید ؟ درصورتی که بین ما به هیچ عنوان گفتگویی جز مواردی که قید کردم رد و بدل نشد.به ناگاه یاد درخواست کمکم از مولا و سرورمان افتادم .
    جالب است که مقدر بود خانواده ام نیز ازخواب بیداربشوند و شاهد این واقعه دوست داشتنی باشند. تا همیشه دریادمان باشد که سرور و سالار ما درهمه حال ازاحوال ماباخبرند. السلام علیک یا ابا صالح المهدی ادرکنی

  13. امین گفت:

    مرسی ممنون.خیلی عالی بود.امیدوارم به همین ماه عزیز توبه منم به گوش اقا حسین بن علی برسه دسته منم بگیره…

  14. نادم گفت:

    باتشکرات فراوان از شما که واقعا خیلی خوب و زیبا نوشتین. اینو هم بگم که منم آدم خیلی گناه کاری بودم ولی بحمدالله با انس با قرآن و عنایات مولانا حضرت صاحب الزمان، از چهارتا گناه خیلی خیلی بزرگ، چهارتاشوهم توبه کردم. همچنین چندین جزء از قرآن رو حفظ کردم و الانم با عنایات حضرت صاحب آبروی زیاد و احترام میان مردمم.
    توصیم به توبه کننده‌ها اینه که به‌خدا شما هیچی‌تون از من کم نیس. فقط کافیه که خودتون بخواین توبه کنین، خدا خودش کمکتون میکنه. Big Smile Smile Big Smile Smile

  15. Amir گفت:

    من بیجاره که روزی 1000بار از خدا میخوام هدایتم کنه اما هیچ که هیچ

دیدگاه خود را بیان کنید


دونستن قدرت نیست !!! عمل کردن به دونسته ها قدرته

SmileBig SmileGrinLaughFrownBig FrownCryNeutralWinkKissRazzChicCoolAngryReally AngryConfusedQuestionThinkingPainShockYesNoLOLSillyBeautyLashesCuteShyBlushKissedIn LoveDroolGiggleSnickerHeh!SmirkWiltWeepIDKStruggleSide FrownDazedHypnotizedSweatEek!Roll EyesSarcasmDisdainSmugMoney MouthFoot in MouthShut MouthQuietShameBeat UpMeanEvil GrinGrit TeethShoutPissed OffReally PissedMad RazzDrunken RazzSickYawnSleepyFemaleMaleHeartBroken HeartRoseDead RosePeaceYin YangUS FlagMoonStarSunCloudyRainThunderUmbrellaRainbowMusic NoteAirplaneCarIslandAnnouncebrbMailCellPhoneCameraFilmTVClockLampSearchCoinsComputerConsolePresentSoccerCloverPumpkinBombHammerKnifeHandcuffsPillPoopCigarette

خداوندا

آرامشی عطا فرما تا بپزیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم

شهامتی كه تغییر دهم آنچه را که میتوانم

و دانشی كه تفاوت این دو را بدانم

آمین... ♥♥

lk ♥♥ خدایا ! کمکم کن؛ پیمانی را که در طوفان با تو بستم در آرامش فراموش نکنم ♥♥