جبران گناهان گذشته

جبران گناهان گذشته

سلام

امیدوارم خوب باشید….

از همتون خواهش میکنم که متن زیرو بخونید…

پسری چند وقت پیش باهام تماس گرفت و گفت: رضا میخوام خود کشی کنم!!!!!

وقتی ازش پرسیدم چرا ؟ جواب داد گناه کردم تا دلت بخواد.

در جواب گفتم : ببین همه ما تا حدودی شرایطمون مثل همه.البته من نمیخوام آرومت کنم یا اینکه فکر کنی حرفام از رو شکم سیریه.همه ماها تا حدودی گناه کاریم.

دیدم حرفام  جواب نمیده و باز هم حرف خودشو میزنه

نمیدونستم چی بهش بگم .

فقط یه کلمه بهش گفتم : من باهات تماس میگیرم فقط تا فردا خودکشیتو بنداز عقب !!!

تماس قطع شد.

به فکر فرو رفتم…با خودم گفتم : شیطان بعضی وقتها از راه نا امیدی به آدم حمله میکنه و ول کن هم نیست!!اعصابم خورد شد.رفتم اشپزخونه و در یخچال باز کردم و چند لیوان پر اب سرد خوردم تا آروم شم.پدرم طبق معمول در حال دیدن تلوزیون بود و مادرم هم در حال خیاطی بود…

به مادرم نگاه کردم و گفتم: مامان برای چی داری خیاطی میکنی؟ مامانم یه چپ چپ نگام کرد و گفت : دارم برای نوه ام لباس میدوزم!بهش گفتم : چرا مامان؟ مگه لباس قحطیه؟ این همه مغازه لباس فروشی …الان دیگه با 5 هزار تومن هم میشه لباس بچه گانه خرید!!یه کلمه جواب داد : اونم دو روز دیگه من پیر شدم برام لباس میدوزه!! این با اون در

جوابش خیلی ساده و پر ممعنا بود/ یعنی : رضا برو پی کارت حوصلتو ندارم بذار کارمو بکنم!

رفتم تو اتاقم و یهویی یه فکری اومد به ذهنم!

انگار از طرف خدا بهم یه الهامی شد …

( فرمول این با اون در )

اول با خودم گفتم یعنی چی این با اون در؟

خیلی برام عجیب بود…نمیدونستم یعنی چی اما از یه چی مطمئن بودم…

این فرمول نمیتونست بی معنا باشه حتما خدا منظوری داشته ! چون اصولا به این جور الهامات اعتقاد خاصی دارم…مطمئن بودم بین این با اون دری که بهم الهام شد با این پسری که بهم زنگ زد و  قصد خود کشی داشت یه رابطه ای برقراره.

یادمه زمانی که بچه بودم وقتی کسی منو میزد یا باهم دعوا میگرفتیم همیشه به دنبال این بودم که بلاخره انتقام خودمو بگیرم و میگرفتم … بعدم چشم تو چشم به طرف نگاه میکردم و میگفتم : این با اون در

اما..اما این چه رابطه ای میتونه با الهامی که بهم شد داشته باشه؟

نمیدونستم چکار کنم…

از طرفی این الهامی که از سمت خدا بهم شده بود نمیدونستم یعنی چی و از طرفی میترسیدم این پسر کار دست خودش بده…

فقط یه چی تو ذهنم بود و بهش فکر میکردم و اون این بود :

رضا ؟ این با اون در یعنی چی؟

رضا ؟ این با اون در یعنی چی؟

رضا ؟ این با اون در یعنی چی؟

رضا ؟ این با اون در یعنی چی؟

رضا ؟ این با اون در یعنی چی؟

تو همین فکرا بودم که خونمون مهمون رسید…

سریع لباسمو عوض کردم و رفتم جلو اینه تا موهامو مرتب کنم.

از خودم پرسیدم : یعنی کی میتونه باشه این موقع؟

در اتاقمو باز کردم و رو مبل نشستم تا مهمون داخل بشه…وقتی وارد شد دیدم محمد جواد با دائیم اومدن…

خیلی خوشحال شدم.فکر میکردم غریبست…خیلی دلم براشون تنگ شده بود چند ماهی میشد ندیده بودمشون…رفتم جلو و با دائیم سلام احوال پرسی کردم و گفتم :

دائی جان الان چند ساله خونمون نیومدی؟ خیلی بی معرفت شدی…

دائیم یه چپ چپ نگام کرد و گفت: رضا اخرین باری که تو اومدی خونمون کی بود؟

جواب دادم : یادم نمیاد

دائیم بلافاصله جواب داد : این با اون در

وقتی این جمله رو شنیدم ناگهان بدنم لرزید…یعنی چی این با اون در؟

پرسیدم : دائی منظورت از این با اون در چیه؟

جواب داد : تو اومدی خونمون که من بیام؟

جواب دادم : کار داشتم دوست داشتم بیام اما نمیشد…دائیم هم با لحنی تند گفت : فکر کردی من بیکار بودم؟ منم کار داشتم اما اومدم!اینو گفت و رفت پیش بابام تا احوال پرسی کنه.

تو خودم بودم…

الکی سر درد رو بهونه کردم و رفتم تو اتاقم دراز کشیدم..
تو اتاقم یه تخت و یه میز کامپیوتر و یه اینه بزرگه…

دیوار اتاقم سبز و پنجره هم دقیقا روبه رو تختمه.

اتاق شیک و جمع جوریه.اکثر شبها پرده اتاقمو میزنم کنار و به ماه تو اسمون نگاه میکنم…بیشتر وقت ها ماه رو میبینم و باهاش حرف میزنم…

اما امشب اصلا حال خوبی نداشتم…میشه گفت عذاب وجدان.همه ترسم از این بود که نکنه این پسر خودشو بکشه…چطور میتونستم بهش بگم نا امید نباشه و این انرژی از دست رفته رو بهش برگردونم؟

به اسمون نگاه کردم…اروم تو دلم گفتم : خدایا میشه باهات کمی حرف بزنم؟هیچ صدایی به گوشم نرسید.ساعت تقریبا 10 شب بود و بر عکس شبهایی که تا دیر وقت بیدار بودم اما امشب لامپ اتاقمو خاموش کرده بودم و تصمیم گرفتم خدارو صدا بزنم و مردو مردونه دو کلمه باهاش حرف بزنم.

دوباره خدارو صدا زدم : با صدای اروم و لرزون گفتم :خدایا صدامو میشنوی؟زیاد وقتتو نمیگیرم پروردگار من .فقط بگو گناهانیرو که بنده هات مرتکب میشن رو میبخشی یا نه..

دوباره همون ندای همیشگی اومد:

بنده من …رضا؟  …من که گفتم این با اون در!

جواب دادم :آخه خدای من …من که نمیدونم یعنی چی…بهم بگو یعنی چی…

جواب داد :خودت کشف کن بنده من…به قلبت رجوع کن..

اینو گفت و رفت

تصمیم گرفتم زیر سنگ هم شده معنی این با اون در رو بفهمم…با این که شب بود و دیر وقت تصمیم گرفتم لباسمو بپوشم و برم پیش حاج اقا شربتی و این موضوع رو باهاش در میون بذارم..هوا سرد بود…سریع لباسمو تنم کردم .وقتی خواستم از خونه بیام بیرون دائیم که تو حال نشسته بود و داشت هندونه میخورد با صدای بلند گفت : رضا کجا ؟ بعد مدت ها اومدیم یبینیمت همش تو اتاقی!!..منم گفتم اگه دوست داشتی منو ببینی میومدی تو اتاقم ! این با اون در!!
اینو گفتم و جفتمون خندیدیم…

الکی گفتم  میرم تا مغازه بر میگردم

.از خونه اومدم بیرون

.تو راه داشتم به این فکر میکردم که یعنی منظور خدا اینه که نباید به حرف شیطان گوش بدیم؟ چجوری میشه کاری کرد که خدا گناه هارو ببخشه؟چطوری؟همه ما گناه کردیم…ریز یا درشت…صغیره یا کبیره…فرقی نداره ..اما چطوری جبران کنیم؟ایا راهی هست؟

در همین فکر ها بودم که بلاخره رسیدم به دمه در خونه حاج آقا شربتی.

مرد خوبیه و اصلا خشک و مذهبی نیست و همیشه لبخند میزنه . تقریبا 60 سالشه.یادمه اولین باری که قرار بود برم مسجد روم نمیشد.دمه در مسجد ایستاده بودم و داخلو نگاه میکردم تا اینکه یکی از پشت دستمو گرفت.برگشتم دیدم یه پیر مردیه …نمیدونستم امام جماعت اون مسجده.بهم گفت : جوون چرا نمیای نماز بخونی؟ گفتم : خجالت میکشم.خندید و گفت : بیا اون با من…با هم وضو گرفتیم و وقتی رفتم داخل دیدم همه براش بلند شدن…تازه فهمیدم چه سوتی دادم..البته خوب بود.از اونجا بود که با هم دوست شدیم و شدم بچه مسجدی

.در زدم ..

خانومش  در رو باز کرد و گفت شما؟

گفتم : من یکی از بچه های مسجدم با حاج اقا کار دارم..

خونه کوچیکی داشتن.صدام رو شناخت و گفت : اقا رضا بفرما بیا تو

اصلا قرار نبود که وارد خونشون بشم خیلی خجالت کشیدم.من فط یه سوال داشتم اما چون هوا سرد بود دوست نداشتم زیاد اذیتشون کنم.

وقتی رفتم تو خونه سریع به خانومش گفت: این اقا رضا یکی از بچه های گل مسجده که تازه نماز خون شده Smile

خیلی خوشحال شدم از اینکه تحویلم گرفت.

اخه ذهنیتی که من نسبت به ادمای مذهبی داشتم خیلی سرد و خشک بود..

وقتی وارد خونه شدم دیدم : یه خونه کوچیک و ساده..دو تا اتاق بیشتر نبود که یکیش کتابخونه حاج اقا بود و یکیشم لاحاف توشک ..زندگی ساده و در عین حال دوست داشتی..تا حاج اقا خواست بلند شه سریع گفتم : تورو خدا بشینید بلند نشیدا!! گفت چرا؟ گفتم زشته اخه شما جای پدر بزرگ منید.من همش 22 سالمه بلند نشید که ناراحت میشم.از طرز حرف زدنم خوشش اومد…ولی بلند شد و با هم روبوسی کردیم.

گفت : آدرس خونرو از کجا پیدا کردی؟ تا اینو گفت کلی خندیدم و گفتم حاج اقا یادت نیست یه بار رفته بودیم مسجد حضرت محمد من ابگوشت رو براتون تو ظرف جا کردم و گفتم ببرید منزل برای اهل خانواده؟

گفت اره یادمه بقیش؟

گفتم خب من براتون آوردم دیگه..

کمی مکث کرد و گفت : اها یادمه همون روزی که چند باز ازم پرسیدی که خدا چه گناهانیرو میبخشه و چه گناهانیرو نمیبخشه درسته؟

گفتم بله حاج اقا.و شما هم گفتید همشو میبخشه ..ولی فکر نکنم ببخشه…

حاج اقا به خانومش گفت : خانوم اگه ممکنه یه چایی برای اقا رضا بیار مثل اینکه خیلی دلش گرفته …گفتم حاج اقا من نمیتونم زیاد بمونم اخه مهمون داریم…یه نگاهی بهم کرد و گفت : این با اون در

تعجب کردم…چشام چهار تا شد…با صدای لرزان پرسیدم : شما هم بله؟؟ این با اون در؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

گفت : بله…

همه ما باید از این فرمول و قانون تو زندگیمون استفاده کنیم برای اینکه بتونیم در زندگی موفق باشیم و بتونیم زیر سایه خداوند زندگی خوب و راحتی رو داشته باشیم….

گفتم : میشه بیشتر توضیح بدید؟ این با اون در یعنی چه؟

گفت : باید خودت کشفش کنی چیزی نیست که بشه توضیح داد…

موبایلم زنگ خورد… پدرم بود…برداشتم و گفت : رضا کجایی این وقت شب؟ جواب دادم : اومدم خونه حاج اقا شربتی…پدرم خندید و گفت  : اره جون عمت مارو سیا نکن برگرد خونه ! دائیت اینجاست زشته رفتی .جواب دادم بابا باور کن خونه حاج اقا شربتی ام داریم با هم حرف میزنیم.گفت : باشه فقط داری میای نوشابه بگیر.منم گفتم چشم و تماس قطع شد

.به حاج اقا نگاه کردم و گفتم : حاج اقا نمیتونم زیاد اینجا باشم اخه مهمون داریم باید سریع برگردم

.حاج اقا یه لبخندی زد و گفت : خدا پشت پناهت.فردا بیا مسجد..منم گفتم چشم ولی شما هم یه بار بیاید خونمون …

گفت شما مسجد بیا این با اون در

 

خندیدیم…

از خونه اقای شربتی اومدم بیرون و رفتم سوپر مارکت تا نوشابه بگیرم…وقتی نوشابه رو گرفتم و خواستم پول رو حساب کنم فهمیدم کیف پولمو خونه جا گذاشتم..وقتی به بقالی اینو گفتم جواب داد : من شما و پدرتونو  میشناسم بگیرید و پولشو بعدا حساب کنید…پدرتون یه جا خیلی به دردم خورد وقتی کارم گیر بود دستمو گرفت..

.ازش پرسیدم مگه بابامو میشناسید ؟

خندید و گفت مگه میشه نشناسم؟ بگیر این نوشابه رو ببر … به باباتم  بگو پولم نمیخواد بده…. این با اون در

بازم این با اون در؟؟؟؟؟؟؟

پرسیدم این با اون در یعنی چی؟ گفت نمیدونی؟ گفتم نه….گفت: یعنی یه جور موهبت میشه اسمشو گذاشت.فکر کن میفهمی…

نوشابه رو گرفتم و برگشتم خونه…دیگه فکرم کار نمیکرد…هیچی برام مهم نبود …تنها چیزی که برام مهم بود این بود که بدونم خدا چه جوری گناه های بنده هاشو میبخشه…

بدون این که شام بخورم دو تا قرص خواب خوردم و رفتم رو تختم دراز کشیدم و خدا رو قسم دادم به اهل بیتش که یکاری کنه که من خواب ببینم و جواب این سوال بهم الهام بشه..یعنی چی این با اون در؟ چه جوری میشه کاری کرد که خدا گناهانمون رو ببخشه؟

..چند دقیقه ای گذشت و قرص ها تاثیر کردن و اروم بدون اینکه خودم بفهمم گرفتم خوابیدم.

تقریبا ساعت های سه شب بود که یه خواب عجیب دیدم و سریع از خواب پا شدم…

خواب دیدم یه آدمی از مورچه بدش میومد و همه مورچه هارو با دست له میکرد یا روشون تف میریخت تا بمیرن!!..بعد یهویی چند سال گذشت و همون ادم داشت برای مورچه ها نون ریز میکرد و همش تو دل میگفت : این با اون در

دیگه نتونستم بخوابم خواب خیلی عجیبی بود.بلند شدم و وضو گرفتم و رو به قبله نشستم و گفتم :

خدایا این با اون در یعنی جبران  ؟

گریه کردم و گفتم : وای چقدر گیج بودم که فرمول به این ساده ای رو دیر نمیفهمیدم…..

این با اون در یعنی جبران یه گناه از همون روش…به همین سادگی…

فرمول این با اون در یعنی :

اگه مورچه زیر پات له میکردی حالا براش نون بریز تا این با اون در بشه و خدابخشه

اگه غیبت میکردی حالا دیگران رو از غیبت کردن منع کن تا این با اون در بشه و خدابخشه

اگه دروغ میگفتی دیگه دروغ نگو تا این با اون در بشه

اگه به نامحرم نگاه میکردی الان سرتو پایین کن تا این با اون در بشه و خدابخشه

اگه شهوتت زیاد بود جبران کن و به خدا بگو: خدایا ببین میتونم گناه کنم ولی این کارو نمی کنم پس این اراده قوی ام با اون گناهی که کردم در

اگه شوخی زیاد میکردی و کسیو زیاد مسخره میکردی الان تو جمع ازش تعریف کن و پشتش در بیا تا خدا روز قیامت بگه : این کار خوبش با اون کار بدش در

..

.

خیلی خوشحال بودم و بدون اینکه به ساعت نگاه کنم به اون پسری که قرار بود خودکشی کنه زنگ زدم و همه چیو براش تعریف کردم

گفت : رضا چه راهکار خوبی دادی.

منم از فردا تک تک گناهایی رو که مرتکب شدم رو تو یه کاغذ یاد داشت میکنم و دقیقا از همون راه جبران میکنم و یک به یک درشون میکنم….

مثلا من معلم هامو اذیت میکردم الان میرم بهشون سر میزنم و براشون گل میبرم

یا اینکه با مادرم خیلی بد حرف میزدم اما  الان تصمیم گرفتم به حرفاش گوش بدم…

خیلی هم عصبی بودم..میخوام اروم باشم تا این با اون در بشه و خدا منو ببخشه

خیلی خوشحال شد و گوشیو قطع کرد

منم خیلی خوشحال بودم که بلاخره فهمیدم این با اون در یعنی چی…

راستی شما دوستان خوب؟

آیا گناهاتون رو به در کردید؟

یه پیشنهاد خوب:

تموم گناهانی که فکر میکنید انجام دادید رو تو یه کاغذ یاد داشت کنید و دقیقا از همون نقطه جبران کنید …یعنی نقطه مقابل گناه رو انجام بدید.

امیدوارم که هیچوقت این فرمول رو فراموش نکنید.

این فرمول میتونه خیلی کارایی داشته باشه و پیشنهاد میدم این کشف بزرگ رو با دوستاتون به اشتراک بذارید تا اون ها هم بدونند که همیشه یه راهی برای بازگشت وجود داره.

خدا همه ی مارو میبخشه به شرطی که در مسیر این با اون در گناهامون باشیم و جبران کنیم.

Rose

Rose

Rose

ساعت 3 شب

تاریخ : 27/11/93

کشف فرمول : این با اون در

رضا High Five!

 

در تاريخ ۲۲/خرداد/۱۳۹۴ ۱۳ دیدگاه برچسب ها : ،،،

نوشته شده توسط داداش رضا

سلام مهربون . به سایت توبه و ترک گناه خوش اومدی..من رضا هستم اما بچه های سایت چون به من لطف دارن منو داداش صدا میزنن...خوش اومدی به سایت خودت..میخوام یه حرفیو بزنم از ته دلم...میدونی چیه ؟ هممون تو گذشتمون اشتباهاتی مرتکب شدیم..اما نباید نا امید باشیم .. ببین؟ شده به گناه هات فکر کنی؟ شاید وقتت پر باشه و کلا نتونی به یاد بیاری....اما تاحالا به پشیمونی بعد گناه فکر کردی ؟ شاید بگی داداش رضا من بار ها توبه کردم و توبه شکستم...میخوام توبه کنم اما سخته نمیتونم...جواب من : نگران نباش ! این سایت دقیقا برای همین ساخته شده که به تو امید و انگیزه بده برای تغییر ...باور کن هنوزم دیر نشده ! تو اراده کن باقیش با خدا...به سایت خودت خوش اومدی...من و همه بچه های سایت ورودتو به این سایت تبریک میگیم و از خدا میخوایم که همیشه پاک و سلامت باشی...سایتمونو دنبال کن 40tobe.com

وبسایت
 

خداوندا ؟

آنقدر من را قوی کن

که با قوی ترین دشمنم که خودم هستم

روبه رو شوم...

آمین ♥

۱۳ ديدگاه

  1. پوچ گفت:

    ایشالا خدا منو هم ببخشه Worship Cry Big Frown

  2. مهدی گفت:

    سلام رضا جان
    جالب بود
    استفاده کردیم. Razz

  3. bahar گفت:

    سلام امیدوارم خداوند همه رو مورد لطف و عنایت خودش قرار بده.
    Cry خدایا!!!!
    مارا به جبر هم شده سر به راه کن.. خیری ندیده ایم از این اختیارها
    التماس دعا

  4. امید گفت:

    داش رضا، پیامبر فرمایش کردن: اگر خداوند به وسیله ی تو یک نفر را هدایت کند برای تو بهتر است از دنیا و هر آنچه در آن است.
    خوش به سعادت داداش

  5. tahereh گفت:

    عالیه تشکر از برنامه خوبتون

  6. نازنین گفت:

    وای ممنون از سایتتون خیلی خوب بود
    به دردم خورد

  7. امیر گفت:

    رسول خدا(صلى الله علیه وآله وسلم) به من گفت: اى فاطمه! هر که بر تو صلوات فرستد، خداوند او را بیامرزد و به من، در هر جاى بهشت باشم، ملحق گرداند.
    منبع: “صحیفه الزهرا”

    اللهُمَ  صلِ علی فاطمهَ وَ أَبیِها وَ بَعلِها وَ بَنیها وَ السِّرِّ المُستَودَعِ فیها بِعَدَدِ ما أحَاطَ بِهِ عِلمُک

  8. امیر گفت:

    از امام صادق علیه السلام پرسیدند:
    چگونه بر محمد و آل او صلوات بفرستیم فرمود شما مى گوئید:
    صلوات الله و صلوات ملائکته و انبیائه و رسله و جمیع خلقه على محمد و آل محمد و السلام علیه و علیهم و رحمه الله و برکاته .
    گفته شد ثواب کسى که به این طریق بگوید چه مى باشد، فرمود: بیرون شدن از گناهان است ، به خدا قسم مثل روزى که او را مادر زائیده
    ختوم و اذکار، ج ۱، ص ۴۸///// بحار، ج ۹۴٫ ص ۵۵

  9. این به اون در گفت:

    این داستان واقعی بودش؟؟

  10. التیام گفت:

    سلام داداش کوچولو، ببخشید آخه من از شما خیلی بزرگ ترم Wink (از نظر سنی فقط)
    من تازه دو سه روزی میشه که با سایت خوبتون آشنا شدم.
    از خدا خواستم همون طور که به شما کمک کرده به من هم کمک کنه. آاااامیییییییین..

  11. التیام گفت:

    ضمنن،
    داستانتونو خیلی دوست داشتم. ممنون از مطالب خیلی قشنگتون.

  12. اشکان گفت:

    سلام
    مطمعنی واقعی بود؟عین این فیمنامه ها بود Grin
    جالب تر اینکه گمان میکردی خدا باهات صحبت میکنه Grin
    امیدوارم از حرفم بد برداشت نکرده باشی ولی اینکه فکر میکنی بهت وحی میشه حرف خدا نیست در واقع فقط تفکرات خودته که سوال میپرسی و خودت جواب خودتو میدی(حالا شاید خدا جوابو بندازه توی فکرات)ما دو نوع وحی داریم یکی مختص پیامبرانه و اون یکی میتونه به افراد مومن و صالح هم وحی بشه ولی فکر نکنم اونقدر مقام معنوی من و شما بالا رفته باشه که وحی بشنویم خخخخخخ Grin
    شوخی کردم…………………..

دیدگاه خود را بیان کنید


دونستن قدرت نیست !!! عمل کردن به دونسته ها قدرته

SmileBig SmileGrinLaughFrownBig FrownCryNeutralWinkKissRazzChicCoolAngryReally AngryConfusedQuestionThinkingPainShockYesNoLOLSillyBeautyLashesCuteShyBlushKissedIn LoveDroolGiggleSnickerHeh!SmirkWiltWeepIDKStruggleSide FrownDazedHypnotizedSweatEek!Roll EyesSarcasmDisdainSmugMoney MouthFoot in MouthShut MouthQuietShameBeat UpMeanEvil GrinGrit TeethShoutPissed OffReally PissedMad RazzDrunken RazzSickYawnSleepyFemaleMaleHeartBroken HeartRoseDead RosePeaceYin YangUS FlagMoonStarSunCloudyRainThunderUmbrellaRainbowMusic NoteAirplaneCarIslandAnnouncebrbMailCellPhoneCameraFilmTVClockLampSearchCoinsComputerConsolePresentSoccerCloverPumpkinBombHammerKnifeHandcuffsPillPoopCigarette

خداوندا

آرامشی عطا فرما تا بپزیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم

شهامتی كه تغییر دهم آنچه را که میتوانم

و دانشی كه تفاوت این دو را بدانم

آمین... ♥♥

lk ♥♥ خدایا ! کمکم کن؛ پیمانی را که در طوفان با تو بستم در آرامش فراموش نکنم ♥♥