امیدی که به رضای زندگی رسید

امیدی که به رضای زندگی رسید

نامش امید بود

12 سال داشت…

بخاطر بیماری ms و از قسمت سینه تا پاهایش فلج بود و نمیتوانست  مثل هم سن و سالهایش بازی کند …و او نا بینا هم بود…

ساده بود و سطحی با تمام مسائل برخورد میکرد…دل پاکی داشت و دوستانش او بسیار بسیار دوستش داشتند…

روشن دل بود…صدای خوب داشت و میخواند و همینطور به وسیله دستانش کتاب های زیادی را که بریل نوشته شده بود مطالعه میکرد..

کمی که سن امید بیشتر شد کم کم به دلایل مختلف روزهارا در خانه بود و شبهارا تا صبح بیدار بود و گریه میکرد…

یه روز نا امید شد…

البته امید همان طور که از اسمش پیداست بسیار امیدوار به زندگی بود اما ..

زندگی اش پستی بلندی زیاد داشت..

همه حال اورا درک میکردند … چون تموم دکترها جوابش کرده بودند و هیچ امیدی به زندگی نداشت..

امید قصه ما بی امید شده بود…

همیشه به مادرش میگفت :

مادر ؟ چرا خدا من را اینگونه افریده ؟ اخه مگه من چکار کردم که باید اینجوری و با این سختی زندگی کنم…

تنها جوابی که مادر میداد این بود :

امید پسرم خدا اینگونه خواسته…حتما حکمتی بوده..

اما امید هیچوقت این حرف هارو قبول نمیکرد و روز به روز نا امید تر از روز قبل میشد و  بسیار سر خدا غر میزد و هیچ امیدی به زندگی نداشت…

نه میتوانست مادرش را که تنها عشق تو زندیشه را ببینه و نه میتوانست درست غذا بخورد..

بارها شده بود که وقتی مهمان خانه شان می امد رویش نمیشد به مادرش بگوید دستشویی دارم و با اینکه سنی از او گذشته بود در همان شلوار خود دست شویی میکرد..

چند بار هم ابرویش رفته بود و همه فهمیدن که چکار کرده بود…

امید حالا سنش بیشتر شده و بیشتر از همیشه  افسرده و بی امید شده بود و دیگر ان امید ساده دل و روشن دل نبود…

هر بار که صدای پرنده ها و ادما هارا از پشت پنجره میشنید قلبش به درد میامد و گریه میکرد…

یه بار که در حال گریه کردن بود  پدرش امد و گفت :

پسرم گریه نکن…گریه نکن پسرم درست میشه..ناراحت نباش فرزندم..

امید سر پدرش فریاد کشید و گفت : پدر …اخه چطوری ! 23 سال از زندگی ام گذشته و من حتی نمیتوانم بدانم انسان ها دقیقا چه شکلی ان … من از ظاهر تو و مادر در ذهنم چیزهایی ساختم که شاید اصلا اینجوری نباشید..

پدر بس کن …بس کن پدر

تنهایم بگذار …برو…

این چه خداییست که حتی نمی گذارد صورت پدرم را ببینم…

پدر که در حال گوش کردن حرفهای نا امید کننده امید بود با یه دستش اشک هایش را پاک کرد و با دست دیگرش دست امید را گرفت و گفت : پسرم دستت را به من بده…

دست امید را گرفت و روی صورتش کشید..

گفت : امید پسرم…صورتم را دست بکش و با چشم دلت ببین که چه شکلی ام..

امید این کار را کرد و از موهای سر پدرش تا لب ها و چشم ها و گوش و گردن پدرش را لمس کرد …

گفت : پدر …تو با چیزی که در ذهن ساختم تفاوت داری..ای کاش خدا یه بار صورت تورو به من نشان دهد…فقط یه بار…

پدرش گفت : حکمت این بوده …هر کسی سرنوشتی دارد

امید که از این جمله آلرژی پیدا کرده بود از بس شنیده بود… محکم شروع به کوبیدن دستش به سرش کرد  و خودش را میزد …دستانش را مشت کرده بود و به سرش میکوبید..

هر چقدر پدرش میخواست جلوی این کار امید را بگیرد نمیتوانست …

امید آنقدر این کارو کرد که بیهوش شد…

پدر سراسیمه همسرش را صدا زد و قضیه را تعریف کرد و مادر امید گریه کنان به امبولانس زنگ زد و تصمیم گرفتند که امید را ببرند به بیمارستان..

زمانی که امبولانس امد و داشتند به بیمارستان میرفتند پدر امید مدام به حرفای امید فکر میکرد که ای کاش میشد چشم های امید یه روزی بینا بشه و ببینه که دنیا چه شکلیه…در همان لحظه از ته دلش ارزو کرد و از خدا خواست چشم های امید خوب بشه و ببینه ….یعنی یه روزی بتونه مثل همه ادما اسمون و پرنده ها و دریا رودخونه جنگل را ببینه و از این دو روز زندگی کمی هم نصیب امید بشه..

وقتی به بیمارستان رسیدن و امید را بستری کردند دکتر ها با اتفاق عجیبی رو به رو شدند…

دیدند امید چشم هایش رو باز میکرد و وقتی پرستار ها و اتاق رو میدید جیغ میکشید و میگفت : چشااااااااااام چشاااااااااااااام ..چشام میبینه !!!!!!!!!!

بله…

دکتر ها متوجه شدند به دلیل ضرباتی که امید به سرش زده بود یه شک بسیار زیاد به سرش وارد شد و باعث شد چشم های امید برگردد و بینا بشه…

امید از ان روز به بعد همه چیز را میدید..

اولین کاری که کرد پدرش را صدا زد و تا میتوانست پدرس را میبوسید …فریاد میکشید و گریه میکرد…مادرش را صدا میزد و میگفت :

آه مادر….مادر…مادر…فدای اسمت مادر…فدای صورت زیبایت مادر…

یادش آمده بود که تمام ارزویش این بود که یه روزی دست مادرش را بگیرد و به دریابرود …

تا دیروز صدای اب را میشنید اما حالا میتوانست از نزدیک دریا را ببیند …

امید قصه ما مادرش را خیلی دوست داشت و از ان روز به بعد هر جا که میرفت با مادرش میرفت و بسیار بسیار مادرش را تماشاد میکرد و دستان مادرش را میبوسید و گونه های مادرش را نوازش میکرد و خدا را بسیار بسیار شکر میکرد

وقتی میرفت جلوی اینه صورتش را میدید میگفت : وای چقدر به مادرم شباهت دارم و خدایش را شکر میکرد..چون میدانست این اتفاق معجزه ای از سمت خدا بود

با اینکه از سینه به پایین بدنش فلج بود اما هیچ موقع به خدا گله نمیکرد و همیشه خدارا شکر میکرد و رابطه اش با خدا بسیار بسیار خوب شده بود..

یه روز که خیلی حالش خوب بود سوار ویلچرش شد و بدون اینکه به مادر و پدرش بگوید رفت خیابون…تو راه به نا بینایی رسید که میخواست از خیابون رد بشود و نیاز به کسی داشت که دستش را بگیرد…

امید سرعت ویلچرش را بیشتر کرد و خودش رو به ان مرد رساند و گفت :

میتوانم به شما کمک کنم ؟

مرد گفت : البته

 ان مرد شد پای امید و امید شد چشم های ان مرد…و هر دو از خیابان گذشتند..

روزگار همینطور پشت سر هم میگذشت و امید هر روز بیشتر و بیشتر علم و اگاهی اش نسبت به اجسام بیشتر میشد…

او تا دیروز فقط صدا میشنید و الان که تصویر انها رو هم میدید کمی دچار پارادوکس شده بود و بعضی وقت ها برای اینکه از این دوگانگی در بیاد چشم هایش را میبست و سعی میکرد به وسیله صدا بفهمد الان کجاست…

آری…

امید همان رضاست..یا بهتره بگوییم رضا همان امید…

همون رضایی که چشم هایش بسته بود اما وقتی فهمید زندگی با ان چیزی که فکر میکرد فرق دارد سعی کرد خودش را تغییر دهد … اما هم امید و هم رضا یه چیزی را ندانستند و ان این بود :

خیلی زود دیر میشود…

اگر زندگی تمام ناخواسته هایت را به سمت تو سرازیر کند باید این را بذانی که این نیز بگذرد…

تا به خودت بیای مشاهده میکنی 94 هم رفت و شد 95 و 95 هم تمام شد و شد 96 …اما راستی؟ چه چیزی جز خاطره میماند ؟

از تو چیزی جز خاطره نمیماند..

چه خوبه در کنار تمام این تضاد های موجود در زندگی این مهم را بفهمیم که زندگی یعنی همین نفس هایی که در پی هر دم در سینه مان رقم میخورد و دنیای مادی ما فرق بین خوشبختی و ساده زیستی و بد زیستی را به جز چند صباحی درک نمیکند…این عمر هست که دارد میگذرد…و تو همان میشوی که باورش کردی..

راستی امید ؟راستی رضا ؟

تو در اون لحظه ای که چشم هایت به این زندگی باز شد اولین سوالی که برایت ایجاد شد چه بود ؟

آری….

چرا چیزهایی را میبینی که تا دیروز نمیدیدی…درست است ؟؟

ما دونوع کوری داریم..

یک نااابینایی که مادر زاییده و نمیبیند و یه نابینایی که از جهل میاید و طرف خودش را میزند به ندیدن..

راستی کدامش را باید نا بینا نامید ؟

انکه نمیبیند یا انکه خودرا به ندیدن زده ؟

به قول مادرم : انکه خودرا به خواب زده را نمیتوان از خواب بیدار کرد..

پس عزیزان..

کسانی که این پست را در سایت توبه میخوانید..

این را بدانید که باورهای ما زندگی مارا میسازد و خیلی از چیزهایی که در حال تجربه های ان هستیم ناخواسته هاییست که باورش کردیم و فکر میکنیم زندگی یعنی همین…در صورتی که میتوانیم تغییرش دهیم و باورهای خودمان را خودمان انتخاب کنیم و خیلی خیلی خود را تغییر دهیم..

وگرنه همان بهتر که نبینیم…به راستی چه فرقی بین جهل و نا بینایی وجود دارد ؟

امید و رضا باید این را بفهمند و  قبول کنند که تا دیروز هر چه دیدند و باور کردند تاییدی بوده بر باور های گذشته شان..اما از این پس باید نگاهشان را عوض کنند و زندگی را از دریچه نو ببنند و بداند که بین بینایی و بین کوری تنها یه کلمه فاصلست..

و ان حقیقت چیزی نیست جز حقیقت..

حقیقت را باید خود پیدا کرد نه از کسی تقلید کرد..

به راستی ایا حقیقت زندگیت همین است ؟

پذیرفته ای انچه را نباید میپذیرفتی ..چرا ؟ چون چاره ای جز این نداشتی!

در برابر هر تغییری مقاومت میکنی و ذهنت که جایگاه شیطان است به تو میگوید که نمیتوانی و تورا از خود و خدا ترد میکند..

اما این را بدان که خدایت بهتر از تو میخواهد تو تغییر کنی و خودت مسیر زندگیت را انتخاب کنی…

چی بهتر از آن که انسان با باورهایی که خود ساخته بمیرد..

مولایمان علی فرموده : وسعت جهان هر کس به اندازه عقل اوست و من میخواهم بگویم : وسعت جهان ما به اندازه های باور هاییست که ساختیم…

در طول روز به چه چیزهایی توجه میکنی ؟ همان ها میشود باورت…و همان باورها باعث میشد نتیجه هایی را در زندگی ببینی که زندگی و شخصیتت را شکل میدهد..

و الا جهل با نا بینایی فرقی ندارد و تنها واژه ایست که در درس املا میتوان از ان غلط گرفت…ما خود معلم زندگی خود هستیم و هیچکس به درد هیچکس نمیخورد

 

..

.

نویسنده : رضا

تاریخ : 18/12/1394

..

.

 

در تاريخ ۱۸/اسفند/۱۳۹۴ ۳۸ دیدگاه برچسب ها : ،،،

نوشته شده توسط داداش رضا

سلام مهربون . به سایت توبه و ترک گناه خوش اومدی..من رضا هستم اما بچه های سایت چون به من لطف دارن منو داداش صدا میزنن...خوش اومدی به سایت خودت..میخوام یه حرفیو بزنم از ته دلم...میدونی چیه ؟ هممون تو گذشتمون اشتباهاتی مرتکب شدیم..اما نباید نا امید باشیم .. ببین؟ شده به گناه هات فکر کنی؟ شاید وقتت پر باشه و کلا نتونی به یاد بیاری....اما تاحالا به پشیمونی بعد گناه فکر کردی ؟ شاید بگی داداش رضا من بار ها توبه کردم و توبه شکستم...میخوام توبه کنم اما سخته نمیتونم...جواب من : نگران نباش ! این سایت دقیقا برای همین ساخته شده که به تو امید و انگیزه بده برای تغییر ...باور کن هنوزم دیر نشده ! تو اراده کن باقیش با خدا...به سایت خودت خوش اومدی...من و همه بچه های سایت ورودتو به این سایت تبریک میگیم و از خدا میخوایم که همیشه پاک و سلامت باشی...سایتمونو دنبال کن 40tobe.com

وبسایت
 

خداوندا ؟

آنقدر من را قوی کن

که با قوی ترین دشمنم که خودم هستم

روبه رو شوم...

آمین ♥

۳۸ ديدگاه

  1. آوا می‌گه:

    سلام ، مث همیش پستتون خوب بود ، درسته آدم نادون خودشو زده ب کوری و این که خودش و تواناییهاشو باور نمیکنه همش از ناخواسته هاش میگ، ما تا خودمون نخوابم هیچ وقت تغییر نمیکنیم هیچ وقت، ایشالله روزی برسه که این نادونی ها رو از خودمون دور کنیم هم با چشم دل هم با با چشم سر ، واقعیت هارو درک کنیم ، ممنون داداش رضا ب خاطر پستای قشنگتون، ایشالله منم بتونم آدم مفیدی مث شما بشم، یا حق.

    • داداش رضا می‌گه:

      سلام.بذارید بگم چرا این پست رو نوشتم…وقتی میام فکر میکنم میبینم من تنها تغییرم در سال 94 این بود که چشام باز شد و چیزهای جدیدی رو دیدم و مثل امیدی شدم که تمثیلی از یک انسان نا بیناست که بینا میشه…من این رو دقیقا استعاره ای از خودم گفتم..و در ادامه گفتم که امید با هیجان به خیلی از چیزها نگاه میکرد و خدارو شکر میکرد اما در یه جایی ایست کرد و اون دقیقا جایی بود که میخواست باورهاشو انتخاب کنه…ما خیلی از باورهامون تقلیدی از پدران و مادرانمونه…یه دختر شبیه مامانش میشه و یه پسر شبیه باباش…من میخوام این دیوار رو بشکونم و خودم باورهامو بسازم و سال 95 برنامه بسیار زیادی برای این عقیده دارم…و این یه گام بلند در ساخت یه زندگی دلخواهه…نباید زندگیمونو بپذیریم و باید تلاش کنیم که با باورهای نو و زیبا زندگی زیبایی رو تجربه کنیم…این کلی بود اما ان شالله سال بعد متوجه میشید منظورم دقیقا چیاست…ازتون میخوام ایست نکنید و شرایط زندگیتون هر طوری که هست بدونید از این بهترم میشه زندگی کرد

  2. سادات... می‌گه:

    عالی بودSmile …یه سوال من خیلی تخیلاتم قویه از صب تا شب با تخیل زندگی میکنم و چون همیشه فکر میکرم خوب شدن و موفقیت با درد امکان پذیره و باور این بوده فقط زمانی بزرگ میشم تغییر میکنم که بهم سختی برسه و یا اسایشم گرفته بشه و متاسفانه عموما وقتی زمانی که موفق شدمو تصور میکنم زمانیه که افراد خانوادم فوت کردن و یا من بیمار شدم و یا … میخوام بگم تخیلاتم با این که دوسشون دارم منفین ..و به نظرم منو از واقعیتها دور میکنه و نمیذاره خودمو همین جوری بپذیرم و تلاش کنم زندگیم بهتر کنم…چون بارها به چیزایی که میخوام تو افکارم رسیدم … وجوری شاید غرق بشم که هیچ صداییو نشنوم … کنترلش از دستم در رفته هر زمانی میاد سمتم تو نماز موقع درس خوندن همه چی…خوب در کنار بدیایی که داشته مثل کمالگرایی. دور شدن از واقعیت.افکاری که کنترلی ندارم بهش و…. خوب باعث شده ایدهای زیادی داشته باشم و دیدم نسبت به چیزایی که اطارافم میبینم با دیگران متفاوت باشه…من با بودنش مشکلی ندارم میخوام کنترلش کنم میخوام منفی نباشه…اگه راهی هس که بهم کمک کنه ممنون میشم…چون بارها خواستم کنارشون بذارم ولی سختمه … نمیدونم از کی باید بپرسم … گفتین تو سایت دکتر حورایی اگه سوالی مطرح بشه جواب میدن ؟..اخه امکانش نیس با مشاور مشکلمو در میون بذارم…واقعا شرمنده همش سوال میکنم … الهی به خواسته هات برسی داداش رضا …یا علی

    • سمانه هستم می‌گه:

      Yes Yes Yes Rose Rose Rose
      درسته کاملا قبول دارم. منم قوه ی تخیلم قویه. دوست دارم چیزای خوب رو همش تو ذهنم تجسم کنم. ولی هرگز توهمی برخورد نکردم با مسایل و تلاش رو هیچوقت کم اهمیت ندونستم.

    • طغیانگر می‌گه:

      وقتی میری استخر خیس میشی و توی آب غوطه ور میشی
      خودت رو بنداز توی استخر مثبت
      یه سری چیزای مثبت که دوست داری از اینترنت از مجله از محیط از قرآن در بیار و بنویس و همیشه این لیست رو همراه داشته باش هرجا فکر منفی اومد سمتت سریع به اون لیست نگاه کن و توی یکی از اون موضوعات مثبت تفکر کن و غوطه ور شو به مرور زهنت شرطی میشه به مثبت توجه کنه نه منفی و بعد از اون کم کم این افکار مثبت زندگی ظاهریت رو هم تغییر میده انشالله
      دوستای مثبت محیط مثبت کارای مثبت حرفای مثبت و … منفی ها رو حذف کنننننننننننننن حتی تلویزیون رو فقط چیزای مثبت بببین
      اگه نمیتونی کم کم انجام بده اما اگه توانش رو داری فکر کن همین الان آمریکا علیه ایران اعلام جنگ کرده همه همین امروز با تمام قدرت آماده جنگ میشن همین الان الان علیه چیزای منفی اعلام جنگ کن و با تمام قوا باهاش بجنگ
      سخته سخته سخته اما سخت نگیرش انشالله آسون میشه

  3. م می‌گه:

    سلام
    چه خوبه در کنار تمام این تضاد های موجود در زندگی این مهم را بفهمیم که زندگی یعنی همین نفس هایی که در پی هر دم در سینه مان رقم میخورد و دنیای مادی ما فرق بین خوشبختی و ساده زیستی و بد زیستی را به جز چند صباحی درک نمیکند…این عمر هست که دارد میگذرد…و تو همان میشوی که باورش کردی.. Rose

  4. محمد.ص می‌گه:

    سلام
    اگه از من بپرسی میگم که این بهترین پستت تا حالا بوده.خیلی قشنگ بود دست مریزاد

  5. Sajjad می‌گه:

    اشک منم در آوردی داداش?

  6. Sajjad می‌گه:

    خیلی اجساسی و زیبا بود.اشک منم در آوردی داداش.?

  7. داداش عرفان می‌گه:

    هی روزگار …
    نصف راه رو رفتم دقیقا 50% چقد سخت گذشت و دیر رفت.
    سال جدید رو با امید به خدا شروع میکنم تا اون موقع بیشتر راه رو رفتم.
    بدون هیچ روشی فقط روش خودم….که خدا بهم داده بود و نمیدونستم.?
    نوزدهمین روز توبه هم تموم شد به همین سختی???

    • طغیانگر می‌گه:

      داش عرفان دمت گرم دادا دمت گرم مرد که میگن تویی داش تو میتونی باور دارم که میتونی کسی که از یه قله بالا میره تا نصفش که میره شاید سخت تر میشه اما انرزی و امیدش برای رسیدن زیاد میشه دادا فکر کن تهش بهت چی میده خدا وای عالیه تهش عالی دادا ادامه بده نه سرد شو نه سخت بگیر تو میتونی خدا در تو وجود داره تو از خدایی خدا از قدرت خودش تورو آفریده دادا ادامه بده منم برات دعا مکنیم دمتتتتتتتتتتتتت گرم کمر گناه و شیتون رو بشکن داششششششششششششش جای همه بچه هایی که ضربه خوردن ازش تو بجنگ باهاش و شکستش بده انتقام همه رو ازش بگیررررررررر

      • داداش عرفان می‌گه:

        مرسی نوکرتم داداش
        اگه خدا بخواد شکستی در راه نیست
        من قول دادم که دیگه گول شیطان رو نخورم
        انتقام همتونو میگیرم فعلا و با شیطان کار دارم? اگه موفق بشم شما هم موفق میشید.
        براتون دعا میکنم…❤?

  8. مریم می‌گه:

    داداش من خیلی گیجم
    شما از اون اول همه چیز براتون سوال بود و دنبال سوالاتتون گشتین. اینقد تاکید کردین اینقد خواستین. اینقد گشتین تا پیدا کردین جوابتونو. مسیرتونو .راهتونو.
    من اصلا برام سوال برانگیز نیست چیزی
    مثلا شما گفتین که به خودتون نگا کنین به دستاتون نگاه کنید 5 دقیقه؛خب من نگاه کردم گفتم خب که چی خدا آفریده دیگه
    یا چند روز پیش سوره فاطر اون آیاتو گفتین من خوندم گفتم خب کلام خداست دیگه؛ اصلا برام تعجب برانگیز نیست که برم دنبالش.نمیدونم چیکار کنم که چشام باز بشه.اصلا حسش نیست!

    • داداش رضا می‌گه:

      رو قلبت پرده افکنده شده که نمیبینه ان چیزی رو که باید ببینه

    • طغیانگر می‌گه:

      40 روززززززززززززززززززززززززززززز توبه مغزت رو قلبت رو افکارت رو زندگیت رو همه چیزت رو متحول میکنه انشالله
      توسلللللللللللللل به ائمه و توکل و درخواست از خدا یادت نره خودش راهی برات باز میکنه دری که هر کس براش باز میشه به سوی خدا با دیگران ممکنه متفاوت باشه پس از خدا بخواه تو که پشت دری نمیتونی در رو باز کنی بری پیش خدا پس خود خدا در رو برات باز کنه بتونی بری داخل و با امید و توکل و تلاش دوری از گناه پشت در خدا منتظر بشین و در بزن تا باز کنه راهی برات باز میکنه انشالله برات دعا میکنم
      لازم نیست خیلی تفکر کنی اوایل سعی کن داستانهای توبه آدما رو داستانای مهربونی خدا رو بخونی حالت و احساست به خدا که عوض بشه افکارت هم کم کم عوض میشه چیزایی میبینی که قبلا نمیدیدی

  9. بهناز می‌گه:

    داداش رضا این داستان واقعی بود یا میخاستی به تصویر بکشی حرفاتو؟؟؟؟
    به هرحال مرسی خیلیمفیدب ود Rose

  10. نرگس می‌گه:

    سلام.احسنت داداش رضا عالی بود. Rose

  11. هستی می‌گه:

    سلام داداش رضاودوستان عزیز
    واقعافوق العاده بودبهترین پستی که گذاشتین احساسی تاثیرگذارممنون
    داداش منم مثل مریمخانومم چیکارکنم که مثل شماروهمه چی دقت کنم؟چندوقتیه بازمتوجاده خاکی اصلاحس عبادتم ندارم بازم ناامیدم چهل روزتوبم تموم کردم به نظرتون دوباره چله بگیرم؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    اصلانه هدفی نه برنامه ای ازصب تاشب یه اهنگ میذارم وبی انگیزه یه گوشه میشینم وگوش میدم اضلانمیدونم چه برنامه داشته باشم
    اخه داداش وقتی دنیادوروزه چراتلاش کنیم مگه قرارنیس بمیریم؟داداش توروخداکمک کن اصلاخیلی بی هدفوبی برنامم؟؟داداش بازم دستموبگیرجزشمالوخداکسی رونمیشناسم که کمکم کنه بازم اومدم ولی داغون

  12. زینب می‌گه:

    سلام خیلی زیبا و تفکر برانگیز بود

  13. نفس می‌گه:

    سلام…واقعا این پست عالی بود عالی منو یاد خیلی چیزا انداخت…من خیلی هنوز مسیرطولانی پیش رو دارم وواقعا چشم دلم کاملا نابیناس….
    خدایا بصیرتی بهمون عطاکن…
    التماس دعا
    ممنون از پستات Rose

  14. M.... می‌گه:

    سلام
    چند سال پیش شرایطی پیش اومده بود که میشد خیلی چیزا حل بشه ولی یه ادم متعصب گفت شاید گناه باشه برا همین درست زمانی که شروع کرده بودم و انگیزشم داشتم ولش کردم به خدا گفتم ازش میگذرم و ازت میخوام تو حلش کنی از اون موقع دنبال یه معجزم دنبال …. چن سالیه گاهی سر خدا غر میزنمو میگم پس کو…دارم فک میکنم چقدر بی انصافم خدا خیلی چیزا جلوم گذاشت که بتونم خودمو بشناسم و راهکار پیدا کنم خدا تمام این مدت بهم تقلب رسونده ولی من خنگ فقط دنبال یک معجزم
    اشنایی با این سایت چیز بزرگیو بهم فهموند مخصوصا سوالی که جوابش توهم بودو ذهنی که شده جایگاه شیطون باعث شد به این فکر کنم چرا این افکارو دارم و به نتیجه بزرگی رسیدم اینکه من دنبال یک عامل بیرونیم که تغییرم بده چون نمیخوام این سختیو به خودم بدم که خودم برم دنبالش برای همین دنبال یک سختی هستم که از بیرون بهم برسه من یک شخصیت وابسته دارم که حتی برای فکر کردن از دیگران توقع کمک دارم باور کن اون حرفت مث یک شک بود برام و برای اولین بار از خودم ترسیدم انقدر که تو یه اتاق کاملا خاموش و در بسته خوابیدم و یادم رفت این شرایط برام چقدر ترسناکه خلاصه که خیلی چیرا دیگه اصلا برام مهم نیس یکیش نظر دیگران درباره منه…و
    و واقعا به این رسیدم چیزی که من لازم دارم عزت نفسه تا بتونم مثل یک شخص مستقل فکر کنم من حرفها و مطالبتون درباره عزت نفس دنبال میکنم و سعی میکنم بکار بگیرمشون من ازت ممنونم چون الان دیگه میدونم باید چیکار بکنم ..حالم خیلی خوبه و یه عالمه لبخند رو لبامه و یه عالمه شکر تو دلم… منتظر مطالب جدیدتون در باره عزت نفس هستم….ممنونم….یا علی

  15. پریا می‌گه:

    شما همیشه لایک دارین

  16. ..... می‌گه:

    «به نام خدا»
    خیلی قشنگ بود… .
    ان شاءالله هممون موفق باشیم

  17. دوست می‌گه:

    سلام
    اشک منم در اومد ، یاد روزای سخت زندگی خودم افتادم که چقدر با ناامیدی و غرغر کردن سر خدا می گذره و چقدر درد توی سینه ام دارم ، یه روزایی که از حد می گذره پیش خودم می گم واقعا چرا خدا بیشتر از حد ظرفیت و توانمون از ما انتظار داره؟

  18. زهرا بانو می‌گه:

    سلام داداش رضا.
    اونقدر گناه کردم که دوست ندارم توبه کنم
    چون خدا سرم میاره.خدا تلافی میکنه.
    رضا داداشی من خیلی میترسم.
    تمام وجودم ترسه. فقط دلم میخواد بمیرم.تا اون دنیا عذاب شم تا فقط پیش خدا مجازات شم.خدایا سال 95 آخرین سال زندگی من باشه.

    • ..... می‌گه:

      سلام آبجی گلم خوبی؟
      اگه قرارابود خدا مجازاتت کنه تو این سایت نمی آوردتت و فرصت نظر گذاشتن بهت نمیداد این حرف دل من بود خواهرخوبم
      به هیچ کس هم نباید گناهاتو بگی آبجی، فقط بخدا بگو چون بخشندش اونه ولاغیر
      ان شاءالله بهترین ها برات اتفاق بیوفته بویژه توسال ۹۵ امیدوارم ان شاءالله به همه آرزوهای قشنگت برسی
      امیدوار باش و زیاد با خدا حرف بزن و بهش حسن ظن داشته باش.
      کوچیک شمام

      «یاعلی»

  19. ریحانه می‌گه:

    سلام به همه
    داداش رضا امیدوارم زیر سایه ی امام زمان و دست مهربون خدا زندگی کنی و همیشه انسان مفیدی باشی
    خیلی مطالبت برام جالب بود
    حداقلش این بود که فهمیدم من تنها نیستم
    حسی که من دارم دیگران هم دارن اما باید برای خوب بودن و برای خدایی بودن تلاش کرد
    یه پیشنهاد دارم که به خودم خیلی کمک کرده
    اسم خدا رو تو اتاقتون بگذارید
    جوری که همیشه جلو چشمتون باشه
    من این کارو کردم و هر وقت فکر بدی به طرفم میاد از خودم و خدا خجالت میکشم
    از ته دلم برای همتون دعا میکنم موفق باشید
    بیست روز دیگر قراره مامان بشم
    برام دعا کنید مامان خوبی باشم اونجور که خدا میخواد
    التماس دعا دارم ازهمه ی خواهر برادران گلم Rose

  20. عاطفه می‌گه:

    من دیگ کم آوردم.

  21. ریحانه می‌گه:

    سلام به همه
    عاطفه جون معنی اسم شیطان ناامیدیه
    رحمت و بخشش خاص خداست میگن روز حساب که برسه خدا اینقدر بخشندست که حتی شیطان هم به هوس مفته که توبه کنه و طلب بخشش کنه
    قیمت ما آدما خیلی بالاست خودمونو کم نفروشم
    خدا مارو خیلی دوست داره به دلت رجوع کن خدا همونجا منتظر برگشتنته Rose

  22. موسی می‌گه:

    زیبا بود، دادش رضا تو چیزی را می بینی که هنوز برای ما واضح نیست، می شه از تمام جملات تو فهمید که چه حس بی نظیری داری، حقیقتا تو الهام بخشی برام.
    فقط می خوام یک سوالی ازتون بپرسم، اگر تو کلی کار ریخته باشه سرت، که راه پس نداشتی باشی و راه پیشت هم این باشه که یا با نامردی تمام کارها را به پایان نرسانی بدقولی کنی، خلاص، یا اورست را فتح کنی، چکار می کنی، من درست در همین وضعیتم، به کی پناه ببرم و از کی کمک بخوام و… Cry Cigarette

  23. فاطمه می‌گه:

    ” تو در اون لحظه ای که چشم هایت به این زندگی باز شد اولین سوالی که برایت ایجاد شد چه بود ؟
    آری….
    چرا چیزهایی را میبینی که تا دیروز نمیدیدی…درست است ؟؟ ”

    واقعا چرا ؟

دیدگاه خود را بیان کنید


دونستن قدرت نیست !!! عمل کردن به دونسته ها قدرته

SmileBig SmileGrinLaughFrownBig FrownCryNeutralWinkKissRazzChicCoolAngryReally AngryConfusedQuestionThinkingPainShockYesNoLOLSillyBeautyLashesCuteShyBlushKissedIn LoveDroolGiggleSnickerHeh!SmirkWiltWeepIDKStruggleSide FrownDazedHypnotizedSweatEek!Roll EyesSarcasmDisdainSmugMoney MouthFoot in MouthShut MouthQuietShameBeat UpMeanEvil GrinGrit TeethShoutPissed OffReally PissedMad RazzDrunken RazzSickYawnSleepyFemaleMaleHeartBroken HeartRoseDead RosePeaceYin YangUS FlagMoonStarSunCloudyRainThunderUmbrellaRainbowMusic NoteAirplaneCarIslandAnnouncebrbMailCellPhoneCameraFilmTVClockLampSearchCoinsComputerConsolePresentSoccerCloverPumpkinBombHammerKnifeHandcuffsPillPoopCigarette

خداوندا

آرامشی عطا فرما تا بپزیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم

شهامتی كه تغییر دهم آنچه را که میتوانم

و دانشی كه تفاوت این دو را بدانم

آمین... ♥♥

lk ♥♥ خدایا ! کمکم کن؛ پیمانی را که در طوفان با تو بستم در آرامش فراموش نکنم ♥♥